برای تو

و بیست سالگی مان که روی سنگفرش های خیابان پاستور به صفر رسید.

                       

 

خاکستری محبوبم!

نمی دانم باید بگویم یادش بخیر و با لبخندی اگر چه کمرنگ خاطره ای را به یاد بیاورم ازسالهایی که گذشته است -از غوغای ظهر دانشکده ادبیات، از دلواپسی روزهای تعلیق، از اشتیاق بی حدمان روز ملاقات با اسطوره آنروزهایمان- نمی دانم باید بگویم یادش بخیر و با بغضی اگر چه غبار گرفته به خاطر بیاورم قدم زدن هایمان را زیر سایه شاخه های گره خورده چنارهای خیابان ولی عصر و قفل نگاهی که  روی پله های سنگی باغ فردوس گسسته شد. نمی دانم باید بگویم یادش بخیر یا نا امید شوم از تقلای قلبم و حس گنگی که روی گونه هایم گر گرفته است.

خاکستری محبوبم

از آنهمه خیال شاعرانه، آنهمه فلسفه و عشق لابلای کتابهایی که خوانده ایم و آنهمه سرزندگی برایم فقط همین چند خط باقی مانده است.همین حافظه پر از حفاظ که مثل آنروزها از درختان لخت پاییزی می ترسد و چشم براه زمستان است و اتفاقی سپید.