پنجره را باز می کنم

موهای سیاهم خیره می شوند

به دهان طوفانی

 که از برگ های خشکیده درختان گلاب دره خبر آورده است.

می دانم!

وقتش رسیده است

که کفش های سفید تابستانی ام را بشویم

و بگذرم

از روزهایی که تلخی نبودن تو را

تا همین امشب گریسته اند.

یادت باشد

خودت خواسته ای

تکه ابر کوچکی باشی

در آسمان گرفته ای

که هیچ خورشیدی برایش دل نمی سوزاند.

خودت خواسته ای

هرگز سراغی نگیرم

از سبزه هایی که بد اخمی ترا از بر می کنند

برای پاییزی که چند درخت آنطرف تر

زاغ سیاهشان را چوب می زند.  

دیگر از مداد رنگی ها هم کاری ساخته نیست

همین مداد سیاه کافی است

برای خط تیره ای که

قرار است مرا از دنیای بی تو فراری دهد.