ما آدم های قبل نیستیم.ما نمیتونیم آدم های قبل باشیم..این جمله رو یکی از دوستانم توی پست قبلی برام نوشته بود. جمله ای که تمام چند روز گذشته بهش فکر کرده ام.به زندگیم قبل از اینکه بچه داشته باشم.به سرخوشی و بی خیالی اونروزها.سفرهایی که رفته ام...کلاسهای جورواجوری که توشون دنبال خود گمشده ام گشته ام...تدریس خصوصی هام و درآمد قابل توجهشون برای خرجهای تموم نشدنی روزگار دانشجویی...دوستام و آدم هایی که دلبسته شون بودم...راسته انقلاب و خیابون ولی عصر و میدون تجریش و ...معلومه که وقتی گیر میکنی تو روزهایی پر از دغدغه و مسوولیت، دلت برای اونهمه فراغت و بی مسوولیتی تنگ میشه.معلومه که وقتی زیاد خودت رو خرج میکنی برای اینکه همه چیز سر جاش باقی بمونه و سر کلاف زندگی از دستت در نره کلافه میشی.خسته میشی.غر میزنی و حتی شاید خل بشی و چند روزی بری توی خودت و تریپ افسردگی بگیری و دلت بخواد تحویلت بگیرن و ...چند روز بعد که حالت خوب میشه و دوباره منطق نصفه نیمه ات برمیگرده سر جاش، بچه هات که دور و برت می پلکن و بابت یه غذای معمولی یا کشیدن یه نقاشی و درست کردن یه کاردستی یا چند دور عمو زنجیرباف بازی کردن می خندن وازت تشکر می کنن با خودت فکر می کنی چقدر خوبه که هر مرحله از زندگی مختصات خودش رو داره.چقدر خوبه که میشه شکلهای متفاوتی رو از زندگی دید. چقدر خوبه که ما آدم های قبل نیستیم.

                                              ***************

این جمله رو از خیلی ها شنیده ام که بهم معترض میشن بابت وقت و انرژی زیادی که صرف خونه و بچه هام می کنم.خیلی ها نصیحتم می کنن که زیاد سخت نگیر...بچه ها چه آبمیوه خونگی و تازه بخورن چه پاکتهای اسانس دار مغازه رو بزرگ میشن.چه مدام تحقیر بشن و کتک بخورن و بهشون بی توجهی بشه چه غرق عشق و احترام باشن بزرگ میشن...میدونم که بچه ها رو پای تلویزیون و کارتون هم میشه بزرگ کرد.میدونم بچه ها اگه به جای چای تازه دم و نون و پنیر و گردو و عسل صبحانه یه پاکت شیر کوچولو و کیک بخورن نمی میرن.میدونم با زورگویی و داد و فریاد هم میشه بچه بزرگ کرد.کاری به روانشناسی کودک ندارم و نمیخوام شعاربدم .فقط دلم میخواد بچه هام تو شرایطی شبیه خودم بزرگ بشن.تو خونه ای غرق آرامش و مهربونی.

پی نوشت1:دیروز بالاخره یه مهد کودک نسبتا قابل قبول برای بچه ها پیدا کردیم.دیشب خوب نخوابیدم از دلشوره روزهایی که قراره بچه ها دور از محیط خونه سر کنن.حالم وقتی بیشتر گرفته شد که فهمیدم منوی صبحانه مهد برای صبحانه به جای چای شیر داره در حالیکه ماهور کوچولو عاشق چای صبحانه است

پی نوشت2:برای برنامه بعدی کوهنوردی دعوت نشدم به خاطر اینکه توی برنامه قبلی برای بچه هام دلتنگی کرده بودم.کوهستان رو خیلی دارم و از اینکه نمیتونم مثل قبل برم کوه حالم گرفته است اما...امیدوارم وقتی بچه ها کمی بزرگتر شدن من برای کوهنوردی زیادی پیر نشده باشم.