اولین تجربه حضور من توی کوهستان و تلاش برای بالا رفتن و اوج گرفتن برمیگرده به هشت سالگی و روستای سرسبز و کوهستانی زادگاه مادرم و اولین صعود حرفه ای هم خاطره بیست سالگی منه با تیم کوهنوردی دانشگاه.بعد از ازدواج هم برنامه های کوهنوردی به راه بود و این بار مسعود هم همراه من بود و همپای همیشگی.تا اینکه باردار شدم و دنیا اومدن بچه ها شد سرآغاز یه خداحافظی اجباری پنج ساله با کوهستان تا همین چند وقت پیش که به لطف آشنایی با پرویز شجاعی و گروهش یه صعود نه چندان سخت به قله عرقچین توی ارتفاعات دارآباد داشتیم.اواسط هفته پیش هم باخبر شدم گروه قراره آخر هفته یه صعود به قله زرینه کوه داشته باشه.با لیلا قرار گذاشتیم ما هم همراهشون بریم.برای من سخت بود یک شب رو دور از بچه ها بگذرونم.بخصوص ماهور که تا حالا هیچ شبی رو دور از من نخوابیده بود. پنج شنبه عصر بود که با گریه از مسعود و بچه ها جدا شدم و راهی روستای آینه ورزان شدیم تا صبح  روز جمعه صعود رو آغاز کنیم.دوری و جدایی از بچه ها سخت تر از اونی بود که فکرشو میکردم.حوالی ده شب بود که به روستا رسیدیم و توی منزل یکی ازاقوام آقای شجاعی اتراق کردیم.خونه زیبایی روی یه تپه بلند با چشم انداز فوق العاده ای از باغهای میوه و آسمون فراخ.نماز مغرب و عشا رو توی امامزاده روستا خوندیم و کمی توی کوچه باغهای روستا قدم زدیم.به لطف آقای شجاعی والبته بی تابی من ،مسعود و بچه ها هم حوالی نیمه شب راه افتادن به سمت دماوند و حدود دو نیمه شب رسیدن پیش ما.تا ماهور خوابش ببره ساعت شده بود سه صبح و بیدارباش صعود هم چهار صبح بود.توی تاریکی و خنکا راه افتادیم و هفت صبح کنار آبشار زیبایی صبحانه خوردیم.تا قله راه زیادی بود. چند باری بین راه استراحت کردیم و میوه و تنقلات خوردیم.ظهر بود که رسیدیم قله و خوشحالی بچه ها وقتی از بالای قله منظره دو تا دریاچه زیبا رو می دیدن غیرقابل وصف بود.موقع برگشت یه تیکه از مسیر خیلی اذیت شدم.باید از لبه یه شیب تند می گذشتیم تا دوباره بیفتیم توی مسیر اصلی.با پادرد و خستگی فراوون حدود چهار عصر رسیدیم پای قله.ظاهرا توی خونه به بچه ها هم خیلی خوش گذشته بود و تماشای هلوها و سیبها ی خوش آب و رنگ و چیدن انگور و شاتوت و فندق و گردو از درخت ها براشون خیلی جذابیت داشت.توی حیاط خونه یه استخر کوچولوی خوشگل هم بود که آقایون تنی به آب زدن و خستگی در کردن وبعد برای ناهار بساط جوجه کباب راه انداختن.حدود هفت عصرهم ناهار رو خوردیم وراهی تهران شدیم.جای خیلی از دوستان خالی بود و خیلی یادشون کردیم.