روسری قهوه ای ام را سرم می کنم

به یاد نخستین دیدار

و می نشینم روی همان نیمکت

روبروی تبریزی ها

و کلاغی که آنروز

 برق چشمان تو را به لانه برد.

باید برگردم

و تا آفتاب

لبه عینک سیاهت خوابش نبرده است

ابرها را خبر کنم.

پاییز که برسد

روسری قهوه ای ام

 روی سر تبریزی ها خیس خواهد شد.