تمام روز

چروک های ریز لباس خواب آبی را

اتو می کنم

و جوان می شوم

به شب که می رسم اما

دستی انگار

 رد نوازش هایت را

روی بازوان سفیدم می سابد

از خواب می پرم

دلم می شکند

و گریه می کنم

برای خودم و شب هایم

که بی قدر مانده ایم.

پی نوشت:امشب شب قدره و من از چند روز پیش اضطراب امشب رو دارم.روبه راه نیستم ولی دلم نمی خواد دلم نمیاد امشب رو از دست بدم.از دست دادن سخته تلخه...برام دعا کنید...دعا کنید بهم برگرده همه حس خوبی که داشته ام.همه آرامشی که از یادم رفته...دعا کنید خودم و شبهام بیشتر از این بی قدر نمونیم...