7صبح

سرگیجه دارم . نمیدونم از خستگی و بی خوابیه یا گرسنگی.سرپایی چند تا لقمه کوچک نون و مربا میخورم. طعم محو دارچین توی مربای به هوشیارترم میکنه. وقت دارو خوردن بچه هاست. سنگ روی آشپز خونه شده شبیه داروخونه.دارم فکر میکنم باید روی کاغذ وقت هر دارو رو بنویسم که قاطی نکنم.ماهور رو بغل میکنم و میبرم آشپزخونه که اگه استفراغ کرد همه جا گند نگیرد.شربت سرفه رو که میخوره عق میزنه.گریه میکنه.بالاخره بعد از کلی بالا پایین کردن خوابش میبره .باید روی پلک ماهان پماد بمالم.آروم میرم پیشش که بیدار نشه.پلکش کبود شده و هنوز ورم دارد.مدام باید کمپرس گرم بشه.روزهای خوبی رو نمیگذرونیم.به قول همسرم این آخر سالی بدجوری بز آوردیم.ماهور سخت سرما خورده و حال نزاری داره.ماهان هم از بس این روزها قطره و پماد توی چشم هاش ریختیم و کمپرس گرم کردیم کلافه و عصبی شده.من هم که نمی فهمم ساعت چطوری میگذره.خسته ام و غمگین...

12ظهر

ماهان بداخلاقی میکنه.ماهور بداخلاقی میکنه.من دارم سعی میکنم خوش اخلاق باشم. غذای ماهان رو میدم.براش کتاب میخونم.شعر میخونم.نقاشی میکشم.قصه میگم.نمایش بازی میکنم...بیفایده است...ماهان همچنان بداخلاق است.به ماهور شیر میدم.پوشکش رو عوض میکنم.پاهاش رو روغن میزنم.ماساژ میدم...بیفایده است...ماهور هم همچنان بداخلاق است.من دلم میخواد کتاب بخونم.فیلم ببینم.برم پارک ورزش کنم .به وبلاگم سر بزنم .دلم میخواد بنشینم ...دلم میخواد بخوابم...و هنوز دارم سعی میکنم خوش اخلاق باشم...

1بعد از نیمه شب

ماهان سرفه میکنه.آبریزش بینی هم داره.یعنی سرما خورده.میخوابه .نمیتونه نفس بکشه .با گریه بیدار میشه.صدای گریه اش ماهور رو هم بیدار میکنه.حالا با هم گریه میکنند و پدرشون رو هم بیدار میکنند.اوضاعی شده...

3صبح

دارم کتاب میخونم.پلک هام سنگین شده اند.با سماجت کتاب رو ورق میزنم.این جور وقتها اسم خودم رو میگذارم کرگدن.از تکرار بدم میاد. روزمرگی داغونم میکنه.باید هر طور هست روحیه ام رو حفظ کنم.باید سعی کنم خوش اخلاق باشم...