شهریار کوچولو گفت:اهلی کردن یعنی چی؟

روباه گفت:معلومه.تو الان واسه من یه پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه دیگه.نه من به تو احتیاج دارم نه تو هیچ احتیاجی به من.اما اگه منو اهلی کنی هر دو تامون به هم احتیاج پیدا می کنیم.تو واسه من میون همه عالم موجود یگانه ای میشی من واسه تو.

شهریار کوچولو گفت:کم کم داره دستگیرم میشه.یه گلی هست که گمونم منو اهلی کرده باشه.

روباه گفت:بعید نیست.اما همیشه خدا یه پای بساط لنگ است.من زندگی یکنواختی دارم.من مرغ ها رو شکار میکنم آدم ها منو.همه مرغ ها عین همند همه آدم ها هم عین هم.این وضع یه خرده خلقم رو تنگ میکنه.اما اگه تو منو اهلی کنی انگار زندگیمو چراغون کرده باشی.آنوقت صدای پایی رو میشناسم که با هر صدای پای دیگه ای فرق میکنه...

روباه خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو رو نگاه کرد.بعد گفت:اگه دلت میخواد منو اهلی کن.

.

.

.

لحظه خداحافظی که نزدیک شد روباه گفت:آخ نمیتونم جلو اشکمو بگیرم.

شهریار کوچولو گفت:تقصیر خودته.خودت خواستی اهلیت کنم.ببین داره اشکت سرازیر میشه.این ماجرا هیچ فایده ای برای تو نداشته.

روباه گفت:چرا.برو یه بار دیگه گلت رو ببین تا بفهمی که گل تو تو همه عالم تک است.بعد بیا برای خداحافظی اونوقت یه رازی رو بهت میگم.

.

.

.

شهریار کوچولو برای خداحافظی برگشت.

روباه گفت:خدانگهدار.اما رازی که گفتم خیلی ساده است.جز با دل هیچی رو نمیشه اونجوری که باید دید.یادت باشه ارزش گل تو به قدر عمریه که به پاش صرف کردی.انسانها این حقیقت رو فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی.تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلیش کرده ای مسوولی.تو مسوول گلت هستی.

شهریار کوچولو برای اینکه یادش بمونه تکرار کرد.من مسوول گلمم

                                 بخشی از متن کتاب شهریار کوچولو نوشته آنتوان دو سن تگری

                                   ×××××××××××

راستی چرا آدمها یادشون میره مسوول چیزهایی هستن که اهلیشون کردن؟