نیلوفر کدبانو

مرداد که از راه می رسید پشت بوم همه همسایه ها پر می شد از سینی های بزرگ و کوچیک لواشک که باید زیر آفتاب داغ می موندند تا خشک بشن.یادمه همیشه عاشق طعم ترش تابستونا بودم و ناخنک زدن به گوشه سینی ها به امید اینکه مادر نفهمه که می فهمید و البته دعوایی هم تو کار نبود.مادر یه کدبانوی واقعی بود مثل بیشتر مامانهای اونروزها.

ماهان و ماهور چند باری خونه خاله مریم لواشک خوردن و هر بار به امید اینکه خاله با لواشک ازشون پذیرایی کنه میرن خونش.چند روز پیش تصمیم گرفتم خودم برای بچه ها لواشک درست کنم.یه صندوق آلوی قطره طلا و چند کیلو آلو قرمز تبدیل شدن به چند تا سینی لواشک.حالا بچه های من هم وقتی بزرگ بشن می تونن از طعم ترش تابستون و مامان کدبانوشون خاطره داشته باشن.

                                               *************

نیلوفر کتابخوان

دو هفته ای می شد که غیر از کتابهای زبانم لای هیچ کتاب دیگه ای رو باز نکرده بودم و وقتی من برای کتاب کتاب خوندن انگیزه ای ندارم یعنی برای کل زندگی بی انگیزه ام.دیشب اما تا سحر که بیدار موندم چند تا داستان کوتاه از کتاب فاصله ریموند کارور رو خوندم.نمیدونم چرا با داستان کوتاه خیلی نمی تونم ارتباط برقرار کنم.شاید یه دلیلش این باشه که برای من خود قصه خیلی بیشتر از تصویرسازی و زاویه دید و تکنیکهای داستان نویسی اهمیت داره.

                                               *************

نیلوفر دلتنگ

چند روز گذشته داشتم به یه تغییر بزرگ توی زندگیم فکر میکردم.اونقدر اوضاع روحی ام به هم ریخته بود که حتی به بستن وبلاگم هم فکر کردم اما...فقط باید بچه داشته باشی تا بفهمی حتی تو بدترین شرایط روحی هم نمیتونی از زندگی استعفا بدی.باید به خاطر بچه هات هم که شده بچسبی به همه خرده ریزهایی که از چیزی به اسم زندگی برات باقی مونده...باید بمونی و امیدوار باشی به روزهایی که توی راهند...