روزه ام

گرسنه ام

تشنه ام

کلافه ام

دلتنگم

طلبکارم

نماز ظهر و عصرم رو نمی خونم.دلخورم از خدا.از چشماش که بسته است.که نگاهم نمیکنه.که حواسش پرته از من.افطار میکنم. هنوز شاکی ام. نماز مغرب رو با کلی منت و پشت چشم نازک کردن برای خدا میخونم.نماز عشا رو بی خیال میشم.همین جور با خودم درگیرم که ضجه دختر دوساله ام بلند میشه.انگار با پتک کوبیدن توی سرم.صورت دخترک غرق خونه.لبهاش پاره شدن و دندونش لق شده.از بینی ورم کرده اش هم خون میاد.تکه های یخ کار خودشونو میکنن و خون بند میاد اما...من هنوز گیجم.آخر شب که میفهمم تا چند روز محرومم از روزه گرفتن از گیجی درمیام.بنده پررو و طلبکار لیاقتش بیشتر از این نیست.یه چند روزی که محلش نذارن درست میشه.اونوقت قدر خیلی چیزا رو میدونه

تا سحر بیدار میمونم.فکر میکنم.دعا میکنم:خدایا میدونم اگه بخوای از این محکمتر هم میتونی توی دهنم بزنی ولی تو رو به همین دعای سحرت قسم هیچ مادری رو با بچه هاش امتحان نکنی.