ظهر

 امتحان فاینال زبان دارم.از دیروز برای خودم برنامه ریزی کرده ام که بچه ها رو بفرستم خونه خواهرم تا بتونم درس بخونم ولی یادم رفته که باید با خواهر جان هم هماهنگ کنم.زنگ  که بهش میزنم با کلی عذرخواهی میگه دخترش وقت دکتر داره و نمیتونه کنسل کنه.بساط کتابها و جزوه هامو پهن میکنم وسط هال.ماهان و ماهور زودتر از خودم میشینن سرش.براشون چند تا کتاب و ماژیک و مدادرنگی و قیچی و کاغذ رنگی میارم ولی بچه هام به کتابهای من علاقمندترن.اولش یه کم غر میزنم و بداخلاقی میکنم ولی اونها که گناهی ندارن.کتابامو جمع میکنم وبا ماهان میشینیم به درست کردن کاردستی.

شب

بچه ها رو تازه خوابوندم.کارهای آشپزخونه هم تموم شده.قرآنمو میخونم و تازه میخوام شروع کنم به زبان خوندن که همسر معترض میشه.با بغض و قهر میرم میگیرم میخوابم.امتحان فردا ظهره و صبح شاید بتونم قبل از بیدار شدن بچه ها یه کم مطالعه کنم.

دو روز بعد

توی سایت نمره آزمونم رو که میبینم نمیتونم ذوق زدگیمو نشون ندم.نمره ام از صد شده نود و پنج.به شوخی به ماهان میگم باید به مامان نابغه ات افتخار کنی.همسر هم به شوخی مسخره ام میکنه و ...

چند روز بعد

حالم هیچ خوب نیست. به شدت بی انگیزه و بی حوصله ام.چند هفته است اینجوری ام و سعی میکنم همه دلتنگی و دلگیری ام رو توی خودم قایم کنم.با بچه ها نمیتونم بدخلقی کنم.کوچیکن و تقصیری ندارن.اما با همسر زیاد بداخلاقی میکنم.دلم برای خودم میسوزه.احساس میکنم بیشتر از توانم دارم به همه سرویس میدم.بزرگ کردن و نگهداری از دو تا بچه کوچیک اونم با روش من که خیلی به جزئیات اهمیت میدم کار سختیه.فقط رسیدگی به تغذیه شون کلی ازم وقت و انرژی میگیره تا برسه به بازی کردن باهاشون و سرگرم کردنشون.کار خونه هم که دیگه گفتن نداره.بعد که میشینم به حساب و کتاب کردن روزهای عمرم که همینجور دارن تند و تند از دستم فرار میکنن دوباره بغض میکنم و دوباره اشکه که از چشمام سرریز میشه