من همسر خوبی دارم و بچه هایی آروم و دوست داشتنی اما همیشه جواب قاطعم در مقابل این سوال که عزیزترین آدم زندگیت کیه؟این بوده: مادرم. هفته پیش که کوه رفته بودیم دوستی در حالیکه یه شاخه گل دستش بود از ما همین سوال رو پرسید و همین جواب رو  از من شنید.بعد به شاخه گل توی دستش اشاره کرد و گفت اسمش بو مادرانه.

امروز عصر میریم ساوه دیدن مادرم. خونه مامان فاطمه و حیاط باصفاش، بهشت بچه های منه.

                                   ***********************

چند روز گذشته همش به "س" و دختر کوچولوش فکرکرده ام. به حس عاشقانه ای که "س" به همسر مرحومش داره.به گریه های آدمی که نمیتونه دوری و دلتنگی عزیزش رو تاب بیاره.به مادرم که بعد از گذشت سالها از فوت پدرم هنوز وقتی حرفی از پدرم میشه بغض می کنه واشک گوشه چشماش رو خیس می کنه.به دختر و پسرهایی که هر روز توی خیابون میبینم و به قول همسر انگار همه چیز حتی عشق براشون فقط یه تفریح و سرگرمی پیش پا افتاده است. راستی که بیشتر ما آدمها توی عشق عجولیم و بی طاقت و فراموشکار.شما اینطوری فکر نمیکنید؟