در انتهای یک خیابان شلوغ

هر صبح

زنی

رها می کند

بی خوابی اش را

روی بالشی که تمام شب

سر سنگینی تو را گریسته است.

زنی که هر نیمروز

زل می زند

به اندوهی

 که لابلای ظرفهای چرب و رختهای چرک

پخش  می شود

و مثل گیلاسهای سیاه روی میز

کپک می زند.

زنی که هر چقدر

خیال ترا

تلنبار می کند روی دلش

باز هر غروب

خالی خالی از خانه بیرون میزند

و هر شب

در انتهای یک خیابان شلوغ

به بن بست میرسد.