خاطره آخرین صعود و آخرین کوهنوردی حسابی اونقدر ازم دور شده که جز یه تصویر مبهم چیز زیادی به خاطرم نمیاد.پنج سال گذشته و مدتهاست دلم لک زده برای کوهستان و درگیر شدن با سنگها و صخره هایی که سرسختی شون همیشه بهم اعتماد به نفس میدن.برای همینه که وقتی لیلا از یه صعود یکروزه به قله عرقچین تو ارتفاعات دارآباد حرف میزنه دل تو دلم نیست برای رفتن. صبح زود از خونه میزنیم بیرون.ماهان دیشب رفته خونه پدربزرگ و مادربزرگش و ماهور هم مونده خونه پیش دخترخاله اش.هنوز نرفته دلواپسم.همیشه دلواپسم برای همه چیز و برای بچه ها بیشتر از هر چیز دیگه. عرقچین نسبت به قله هایی که قبلا صعود کرده ام خیلی مرتفع نیست ولی مسیر پاکوب نداره و باید از سینه کش کوه خودت رو بالا بکشی.اینه که کمی اذیت میشم.ناگفته نمونه که هم قدرت بدنیم نسبت به قبل افت چشمگیری کرده و هم انگار ترسوتر و محتاط تر شده ام. این حس رو توی این سالها که مادر شده ام بارها تجربه کرده ام.جونم برام عزیز تر شده و از مرگ کمی میترسم.میدونم احمقانه است که دلواپس زندگی بچه هام بدون خودم باشم در حالیکه ایمان دارم اونها سرنوشت خودشون رو دارن و خدایی رو که مسلما از من مهربون تر و مطمئن تره.مسعود و چند نفر دیگه از نیمه راه به بعد صعود رو ادامه نمیدن و بین خانمها فقط من و لیلا همراه میشیم تا خود قله.موقع برگشتن ته دلم راضیم از خودم و تمام مدت حواسم پرته به جمع کردن ذره ذره دلخوشی های امروز برای روزهایی که شاید مبادا باشن.