تابستون پارسال به دعوت یکی از اقوام رفتیم فشم.یه ویلای بزرگ و دنج کنار رودخونه و پای کوه که همجواریش با یه باغ بزرگ گیلاس و سیب و زردآلو بهشت رو برای آدم تداعی میکرد.آخر هفته باز همونجا دعوت بودیم.کوهنوردی صبح زود با همسر و چیدن تمشک و درست کردن مربا شاید بهترین قسمت سفر برای من بود.برای بچه ها اما تمام روز توی آب رودخونه بازی کردن خیلی لذت بخش بود.

                                   ********************

اینروزها دارند خیلی خوب و باحوصله میگذرن.کلاسهای فشرده زبان با همه سختی شون بهم انرژی فوق العاده ای میدن.کلاسهای داستان نویسی هم همینطور.نوشتن حالا برام شده یه دغدغه جدی برعکس قبلها که گاه به گاه و فقط برای دل خودم مینوشتم حالا منظم و با برنامه ریزی مینویسم.کتابهایی رو که از نمایشگاه و به توصیه علیرضا ایرانمهر خریده بودم خوندم و تقریبا از هیچکدوم خوشم نیومد.به این نتیجه رسیدم که آدمها توی کتاب خریدن هم باید به سلیقه خودشون بیشتر اعتماد کنن.الان دارم ناتور دشت رو  برای بار دوم میخونم و هنوز خوندن خاطرات هولدن کالفیلد برام جذابیت داره.