سالها پیش بود.اولین دوره حج دانشجویی.من ثبت نام نکرده بودم و از بین همه دوستانم که ثبت نام کرده بودن قرعه به نام دختری افتاده بود که لااقل ما هیچ نمود ظاهری از مذهب توی رفتارش ندیده بودیم.خیلی از بچه ها حتی ناراحت هم بودن که چرا او باید این شانس رو داشته باشه در حالیکه از نظر اونها لیاقتش رو نداشت.دوست ما زائر خانه خدا شد و بعد از برگشتن شد یه آدم دیگه.اما چیزی که از اون خاطره خیلی پررنگ توی ذهنم مونده حسی بود که دوستم برام تعریف کرد. میگفت حالا میفهمم چرا میگن حاجی ها خسیس میشن.آدم وقتی از این سفر برمیگرده دلش میخواد همه داراییش رو جمع کنه برای اینکه بتونه یکبار دیگه تجربه ای به این شیرینی رو درک کنه.بعدها شبیه این جمله رو از خیلی ها شنیدم و حسرت رو توی چشمهای کسانی که یک زائر رو بدرقه میکردن.خودم اما هیچوقت دلم نرفته بود برای رفتن و هیچوقت بغض توی گلوم گره نخورده بود تا امروز صبح قبل از اذان صبح.دیروز شنیدم دوست عزیزی که تازگیها نطفه کوچولویی رو آبستن شده  حال خیلی خوبی نداره.با خودش که حرف زدم دلشوره ای که ته صداش بود خیلی اذیتم کرد.یک لحظه از ذهنم گذشت که براش روزه بگیرم و دعا کنم اما راستش بعد کمی پشیمون شدم.روزه داری توی این روزهای بلند و داغ برای آدمی مثل من که بنیه درست و حسابی نداره و باید از دوتا بچه کوچک هم مراقبت کنه کار خیلی سختیه.شب موقع خواب موبایلم رو کوک کردم برای ساعت پنج و خوابیدم اما خواب عجیبی که دیده بودم قبل از ساعت چهار صبح بیدارم کرد.من با اون بچه توی خواب حرف زده بودم. حالم بد بود. تلویزیون رو روشن کردم و با بهت نشستم روبروش.تصویر لانگ شاتی بود از خانه خدا.عده ای در حال طواف بودن. عده ای هم کمی دورتر رو به کعبه نشسته بودن به نماز و دعا.دلم رفت.نمیدونم چرا.انگار برای اولین بار بود که اونهمه نور و شکوه رو می دیدم.دلم شکسته بود و حالا قطره های درشت اشک بودن که روی گونه هام سر میخوردن...