"بچه است.نمی شه مدام مواخذه اش کنم.نمیتونم خلاقیت و اعتماد به نفسش رو ازش بگیرم."

اینها جمله های من است وقتی عصبانیت همسرم رو می بینم.سه روز است یک جعبه پاستل رنگ در اختیار پسرم گذاشته ام و نتیجه کثیف شدن دست ها و مالیدن چشم ها شدده قرمز شدن و ورم کردن چشم راستش.

می بریمش دکتر. ظاهرا اوضاع خیلی خوب نیست. یک درمان پنج روزه براش تجویز میشه و تاکید که اگر بهتر نشه باید درمان رو جدی تر دنبال کرد وگرنه ممکن است روی بینایی اثر بدی بگذارد.

قطره ریختن و پماد مالیدن به چشم یک پسر بچه خردسال کار سختی است. گریه میکند.من هم...

دارم سعی می کنم ظاهرم رو حفظ کنم و به همسرم حس بد منتقل نکنم اما دلم آشوب است.

با خودم حرف میزنم...بی فایده است...حرف زدن با خودم بی فایده است.

با دوستم حرف میزنم...بی فایده است...حرف زدن با دوستم بی فایده است.

می خوام با همسرم حرف بزنم...خسته است و نگران...حرف زدن با او هم بی فایده است.

از کلمه "درماندگی" همیشه بدم اومده.از حس ویرانگری که با خودش داره همیشه ترسیده ام...

اما داشتن یک حس اگر چه تلخ و آزاردهنده خیلی بهتر از تهی بودن است.بهتر از بودن توی یک خلا بی انتهاست.دارم با خودم کنار میام که باور کنم درمانده ام...که خودم رو وا داده ام به جریانی که نمی تونم کنترلش کنم...

یادم میاد که همیشه توی زندگی شعارم توکل بوده به کسی که توی این پیچید گی روابط آدم ها اگر نباشه میشیم کلاف سردرگم.میشیم درمانده و بی پناه...کمی قران میخونمو دعا می کنم ...

خدایا توی این شلوغ پلوغی دلبستگی ها کمکمون کن که سر رشته کار از دستمون در نره...

خدایا دلهای ما رو از گزند خود خواهی ها و مال خواهی ها و خویشاوند خواهی ها در امان بدار...