بیهوده

این همه باید را به دلم بند می کنی!

سرخرگ ها

تو را در تمام سی و سه سالگی ام پراکنده اند

و من هر چقدر هم قول بدهم

باز از چشمانم لو می روی!

                    *************
گیجم می کند
همهمه آب و
آواز قورباغه و
خنده های ماه!
کجا مانده ای؟
شالیزاری که نشاهایش
دستان تو را در خاطرشان کاشته اند
وقت وجین کردنشان شده است.
               *************
خسته ام
از این فصل ها که کال می میرندو
تا به خودت بیایی ورق خورده اند!
بیا
و دوباره مرا کنار روزهای با هم بودنمان بنشان!
اینجا
من از شالیزاری که عاشق ماه شده بود هم تنهاترم!