بعد از دو روز پرستاری از ماهور کوچولو که به خاطر واکسن 18 ماهگی  اش تب کرده بود و از درد شدید پا نمیتونست حتی بنشیند، امروز روز خوبی داشتم. از اول هفته با لیلی قرار گذاشته بویم که با هم باشیم و به دور از هیاهو و گیر و دار بچه ها با هم قدمی بزنیم و گپی و یادی از دلهامون بکنیم. پیشنهاد لیلی پارک ساعی بود و زیر سایه درخت بید مجنون وسط پارک با برگهای شفاف و روشنی که زیر آفتاب کم جون اردیبهشت برق میزدند. جالبه که دلتنگی روز هردومون یک چیز بود. گاهی وقتها فکر میکنم اگه آدمهاهمدلی و همدردی یک روح رو هیچ وقت درک نمیکردند چقدر تنها بودند و تنهاییشون چقدرغم انگیز بود. بعد از جدا شدن از لیلی هم رفتم دیدن آقای علیرضا ایرانمهر مدرس کارگاه داستان نویسی که میخوام توی کلاسهاشون شرکت کنم.ملاقات خوبی بود و از طرح نیمه کاره داستانی که نوشته بودم خوششون اومد. کلا هر چیزی که به کتاب و ادبیات مربوط بشه برام هیجان انگیز و قابل توجهه و خیلی خوشبینم که این آشنایی اتفاق خوبی برای من توی نوشتن باشه.

پی نوشت:ممنون لیلی عزیزم به خاطر بودن همیشگی ات و ممنون آقای ایرانمهر به خاطر صمیمیت و لطفتون.