اسمت رو میگذارم مخاطب همیشگی و خطوط بعد رو خطاب به تو مینویسم.

تو که اسمت نه دوست است نه آشنا .نه قوم و نه خویشاوند.

تو که سهم بزرگ منی از همه آنچه که گذشته دور و دراز من است.

 

..

اسمش دیوانگی بود یا حماقت نمیدونم.هر چی بود از مدرسه رفتن خوشم نمی اومد.اول دبیرستان رو با تهدید و تمنا خوندم و مثل سالهای قبل شاگرد اول شدم.اما دوم دبیرستان دیگه قضیه فرق میکرد.

ساعات طولانی نیمکت نشینی خسته ام میکرد عوضش اگه شبانه روز کتاب میخوندم و مطلب مینوشتم عین خیالم نبود.

مثل روز روشن بود که مردود میشم .ناراحت نبودم.فقط نمیدونستم چه جوری باید به مادرم بگم و نگفتم تا مدیر مدرسه خودش دست به کار شد.

طاقت گریه مادر رو نداشتم...قول دادم که برم دانشگاه ولی...

اون سال هم گذشت تا سال بعد...

از بازگشایی مدارس چند روزی میگذشت و من پام توی یه کفش که دیگه نمیرم...باز هم التماس مادر و باز تسلیم در برابر تقدیری که گریزناپذیر بود...

تو رو برای اولین بار دیدم و ورق برگشت...تو روی دیگه سکه ای بودی که من همیشه پشتش رو دیده بودم...با من فرق داشتی...من پرهیاهو بودم و نیمه دیوانه...تو آروم بودی و عاقل...

کنار تو روی یک نیمکت نشستم و همه چیز عوض شد...با هم درس خوندیم...باهم دانشگاه قبول شدیم...همزمان با هم ازدواج کردیم و حالا هر دومون مادر شده ایم...

من آروم تر شده ام...سر به راه تر و منطقی تر...اما تو هیچ فرقی نکرده ای...مثل همیشه خوبی ...مثل همیشه همراه...

عصر بخیر مخاطب همیشگی من