امروز رفته بودم دانشکده تا هم دوست و همکلاسی سابقم رو ببینم و هم سری به استاد راهنمام بزنم.استادی که علیرغم سختگیریهای زیادش، برای من شخصیت تاثیرگذار و دوست داشتنی بوده . صحبت از کنکور دکتری شد و شرکت نکردن من به خاطر کوچک بودن بچه ها و تغییراتی که امسال تو نحوه گزینش دانشجو بود و نارضایتی من از تدریس توی دبیرستان و مصمم بودنم برای ادامه تحصیل.استادم میگفت چرا برای ادامه تحصیل به دانشگاههای خارج از کشور فکر نمیکنیم. میگفت از یکی از دانشگاههای کانادا برای معرفی دانشجو درخواستی داشته و میتونه درصورت تمایل ما، برای معرفی و گرفتن پذیرش، کمکمون کنه.برعکس دوستم که می گفت از قرار گرفتن توی شرایط سخت واهمه داره و برایش تنهایی و زندگی توی غربت غیرممکنه، من کلی بابت این پیشنهاد ذوق زده شدم. هر چند شرایط خانوادگی ام در حال حاضر مساعد برای چنین تغییری نیست ولی فکر کردن بهش هم حس خوبی بهم میده. فعلا که بدجور توی حال و هوای درس خوندنم و امیدوارم که اوضاع و احوال هم هثل همین روزها خوب پیش بره.
                                                                          ********************************
امروز سری هم به کتابفروشی نزدیک دانشگاه زدم و کتاب "همنام" از جومپا لاهیری و دو کتاب هم از شیوا ارسطویی خریدم. تصمیم گرفته بودم تا نمایشگاه کتاب صبر کنم ولی خوب آدم بی غذایی و بیخوابی رو میتونه برای چند روز تحمل کنه ولی بی کتابی رو هیچ جور نمیشه طاقت آورد.