آشنایی من و مسعود یک اتفاق بود. اتفاقی که من ازش رد شده بودم اما او درگیرش شده بود. خبرش که به گوشم رسیده بود با کلی غرور و تکبر پیغام داده بودم که  از نظر من حتی اجازه فکر کردن به چنین چیزی رو هم نداره.کتمان نمیکنم که اونروزها من هم مثل بیشتر دخترهای بیست و سه ساله به عشق فکر میکردم ودر انتظار شاهزاده سوار بر اسب رویاهام بودم ولی مسعود مرد رویاها نبود. اون اومده بود تا توی واقعی ترین دوست داشتنها منو غرق آرامش و خوشبختی کنه.تصمیم من برای ازدواج بیشتر از روی منطق بود نه احساس ولی با این وجود مسعود اونقدر مهربون و خوب بود که به مرور یخ دل من هم باز شد.من و مسعود از دو دنیای کاملا متفاوت بودیم. هر چقدر من عاطفی و احساساتی و شلوغ بودم، او تودار بود و آروم . هر چقدر من از بودن توی جمع لذت میبردم او بودن کنار خانواده رو ترجیح میداد. من دور و برم پر از آدم بود و مسعود فقط یک دوست صمیمی داشت که چند ماه بعد از ازدواجمون او هم به گوشه ای از خاطرات پیوست.  کنارهم قرار گرفتن دو تا حس متضاد اون هم در شرایطی که من به هیچ وجه دلم نمی خواست کوتاه بیام و از خواسته هام صرف نظر کنم گاهی اوقات زندگی رو تلخ میکرد  اما خوبیش این بود که مسعود هم صبور بود و هم باگذشت. اعتراف می کنم که برای رسیدن به امروز و این زندگی آروم،  مسعود بیشترین خرج رو کرد و سهامدار اصلی این شراکت( که خودم مطمئنم موفقه و امیدوارم مسعود عزیزم هم با من هم عقیده باشه) اوست. حالا در آستانه ده سالگی این همراهی، میتونم با اطمینان از مسعود به عنوان بهترین همسر و همراه تقدیر کنم و امیدوار باشم به روزهایی که از راه میرسند و آرزوهای تمام نشدنی من رو رنگ میکنند.
                                                                               *****************************************
بهانه حرفهای بالا صحبت های امروز صبح من بود با دوست عزیزی که نه سال پیش علیرغم مخالفت های بسیار خانواده اش، با پسری ازدواج کرد که توی اینترنت با هم آشنا شده بودند. میم شخصیت تودار و تقریبا غیر قابل نفوذی داره برای همین هم خیلی ها بابت قصه عجیب و غریب عشقش تعجب کرده بودند. توی تمام این سالها هم هیچوقت پیش نیومده بود که میم درباره همسرش گلایه آمیز حرف بزند و خود من از آدم هایی بودم که با اطمینان به میم و انتخابش نمره قبولی میدادم و همیشه فکر میکردم زندگی زناشویی میم میتونه الگوی یک زندگی موفق و پر از تفاهم باشه. این رو هم بگم که همسر میم در حال حاضر یکی از بهترین دوستان ماست و بعضی خصوصیات اخلاقیش رو واقعا دوست داریم. سر حرفو من باز کرده بودم و از احساسم نسبت به مردها گفته بودم. اینکه هنوز هم مثل قبل فکر میکنم مردها توی  دوستی،  قابل اعتمادترند (اصولا خانم ها بیشتر از اونکه اهل رفاقت باشند اهل رقابت اند و بعضی خصوصیات اخلاقیشون واقعا دست و پاگیره و آدم توی روابطش باید مدام حواسش باشه که خانم دوست جایی چیزی بهش برنخوره . در حالیکه مردها معمولا منطقی ترند و تظاهر نمی کنند و در صورت لزوم پایه همه جور فداکاری و کمک هم هستند. توی این جملات هیچ عمومیتی وجود نداره و نوادر خانم هایی هم هستند که توی رفاقت و دوستی مردونه ترین مرام ها رو دارند و خود من بابت چند تا از این دوستی ها حقیقتا احساس خوشبختی میکنم.) و با وجود اینکه مسعود حساسیتی رو این موضوع نشون نمیده خودم دچار عذاب وجدان میشم . من توی خانواده ای بزرگ شدم که محترم بودن افراد، اولویت اول دوستی و مراوده  بوده و هیچوقت روی مرد یا زن بودن شخص سختگیری نمی شده اما این با فرهنگ ایرانی ما خیلی هماهنگ نبوده و هنوز هم نیست. ما از بچگی توی کتابهای دینی و مذهبی مون به شدت بابت این موضوع نهی شده ایم و هر کاری کنیم این حس عذاب وجدان دست از سرمون برنمیداره. عکس العمل میم بعد از شنیدن حرفهای من، هم جالب بود و هم غیر منتظره. میم هم معتقد بود توی فرهنگ ما این حساسیتها بیشتره و توی خیلی از کشورهای دیگه روی این موضوع  اینقدر سختگیری نمیشه. فکر نمیکنم لازم به ذکر باشه که همه حرف ما یک ارتباط دوستانه ساده است و به هیچ وجه از بی بندوباری و فساد اخلاقی رایج توی فرهنگ خیلی از کشورها دفاع نمی کنیم. میم میگفت حسی که من دارم و گرایش به جنس مخالف توی همه آدم ها وجود داره با این تفاوت که هیچ کس درباره اش حرف نمی زنه و مثل خیلی چیزهای دیگه ، بیشتر آدم ها ترجیح میدهند در این مورد هم سکوت کنند و ازش بگذرند.خود میم تا اونجایی که من میشناختم روی روابط همسرش به شدت حساس بود و گاهی دیده بودم که از بعضی صمیمیتهای همسرش با خانم ها به هم ریخته بود. وقتی ازش در باره این موضوع سوال کردم انگار سر درددلش باز شده باشد از ترس و نگرانیش گفت و من حس بی اعتمادی رو به وضوح توی صداش تشخیص میدادم. میم میگفت با اینکه با این موضوع مشکلی نداره ولی در مورد همسرش ترجیح میده به شدت سختگیر باشه تا اینجوری اگه رابطه صمیمانه و خاصی هم هست (که خود میم مطمئن بود هست) لااقل از او پنهان بمونه و بیشتر از این آزاردهنده نباشه. از صبح تا حالا دارم به این موضوع فکر میکنم. به دلهره دوستم ، به پیچیده بودن ما آدم ها، به همسرم و وفاداری و تعهدش، به دوستانم وخوبی ذاتشون، به خودم و ...