گاهی اوقات حس می کنی زندگی ات شبیه قصه ها شده و تو توی این قصه حتی اجازه خیال پردازی هم نداری.محکومی به نوشتن واقعیات. حقایقی که اغلب خشونت و بی رحمی شون آزاردهنده است و دوست نداشتنی اما به هر حال تا دوره محکومیت تموم نشه چاره ای نداری جز پذیرفتن و تلاش برای تعدیلشون مثل شنیدن خبر حاد شدن بیماری یک دوست یا رنجی که جدایی و دل کندن از یک عشق می تونه با خودش داشته باشه یا حسرتی که توی نگاه یک انسان می بینی.من توی این قصه  نمی خوام فقط یک راوی باشم .دلم می خواد بعضی وقتها خودم خط داستانم رو مشخص کنم و اونجوری که دلم می خواد جلو ببرمش...
                                                                           *************************
خوندن کتاب" مترجم دردها" نوشته جومپا لاهیری رو تموم کردم.نویسنده کتاب اصالتا بنگالی است اما در لندن به دنیا اومده و زندگی می کند.دکترای ادبیات  خلاق داره و بابت همین کتاب کلی جایزه برده.مترجم دردها مجموعه داستانهایی است با محوریت عشق و حسرت و دلتنگی.روایتی جذاب از آدم هایی که توی موقعیت های عاطفی متفاوت قرار گرفته اند و باید برای ادامه زندگی تصمیم بگیرند.جومپا لاهیری نگاه دقیقی داره و این همه جزئی نگری اش آدم رو غافلگیر می کنه.مطمئنم با خوندنش کلی حال خوب نصیبتون میشه...