مجله همشهری جوان توی ویژه نامه نوروزیش سوالی پرسیده بود با این مضمون که دهه هشتاد برای مایی که متولد اواخر دهه پنجاه و اوایل دهه شصت هستسم و به عبارتی دهه هشتاد همزمان بود با دوره جوانی ما چطور گذشت؟تعطیلات عید شاید بهترین فرصت بود برای به خاطر آوردن خاطراتی که اگر چه خیلی دور نبودند ولی دغدغه های بسیار زندگی کمرنگشون کرده بود و تو بعضی موارد حتی بیرنگ.خاطراتی که باید کلی با ذهن شلوغمون ور می رفتیم تا تصویری هر چند محو از اونها به یادمون بیاد.دهه هشتاد ما دانشجو شدیم و توی فضای دوست داشتنی بعد از دوم خرداد کلی به آینده خودمون و مملکتی که روش تعصب داشتیم و با غرور براش ای ایران می خوندیم امیدوار شدیم.توی دهه هشتاد ما فارغ التحصیل شدیم  و سر کار رفتیم. دیگه مثل سابق خوشبین و خوش خیال نبودیم اما خوب کمی حواسمون به مسایل عاطفی مون گرم بود و زیاد سخت نمی گرفتیم. بیشتر ما توی همین دهه ازدواج کردیم و بعد از کلی حساب و کتاب تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم.هنوز جوان بودیم و فکر می کردیم ما همه چیز رو تغییر می دهیم غافل از اینکه سیاست پیرتر از ما بود و مثل ما ساده دل و خوش خیال نبود.نمی خواهم از دهه محبوب جوانی ام با تلخی یاد کنم. همه آدم های این دهه و همه خاطره هاشون برای من شاید تکرار نشدنی باشند.از این فیلم طولانی بعضی تصاویر برای من جذاب تر و ماندگارتر است مثل روزهایی که بدون هیچ دلواپسی توی کتابخونه دانشگاه گذروندم و بغضی که روز تسویه حساب فارغ التحصیلی موقع تحویل کارت عضویت کتابخونه ته گلوم رو فشار می داد.مثل قرارهای هرروزه مون وقتی نمایشگاه کتاب افتتاح می شد و شیرینی دلپذیر خریدن کتاب های دوست داشتنی مون.مثل مسافرت های دانشجویی، عضویت توی تیم کوهنوردی دانشگاه، خاطرات خوابگاه و بعدش خونه دانشجویی.مثل اولین روزی که خانم معلم شدم وپیدا کردن چند تا دوست خوب بین همکارهام .مثل اولین جرقه های عشق توی دلم که بعید می دونم خدا از اون احساساتی تر خلق کرده باشه.مثل آشنایی با مردی که بهترین تکیه گاه زندگیم شد و تولد بچه های نازنینم. دهه هشتاد دوره طلایی زندگی من بود و مطمئنم خیلی وقتها دلتنگ خیلی از خاطراتش خواهم شد.
                                                                                                             ***********************
دیروزصبح توی مدرسه یکی از همکارها داشت از همسرش گلایه می کرد.می گفت از اینکه شوهرش زیباست خیلی خوشحاله ولی ....به من می گفت تا حالا نشنیده ام از شوهرت گلایه کنی؟می پرسید یعنی واقعا از اوضاع خانوادگی ات راضی هستی؟  دیروزعصر همسر با یک خوشه اقاقیای بنفش اومد خونه و من تمام دیشب داشتم فکر می کردم یعنی واقعا لایق این همه خوشبختی هستم؟...