وارد بازار که می شدی بوی تند مغازه عطاری می خورد توی دماغت.اینجا اولین جایی بود که مادر دست به خرید می شد. مادر از ادویه های آماده خوشش نمی اومد و عادت داشت چوب زردچوبه و دونه های فلفل سیاه رو بخره و خودش توی هاون سنگی بکوبه.اون موقع که سال های آخر جنگ هم بود، هنوز استفاده از وسایل لوکسی مثل آسیاب برقی توی خونه ها متداول نبود و من هم که ته تغاری خونه بودم از همون بچگی وردست مادر باید سور وسات عید رو آماده می کردیم.کوبیدن فلفل سیاه توی هاون سنگی بزرگ، کار سختی بود و بعدش درد دست بود و عطسه های زیاد.آجیل فروشی ایستگاه دوم بود.مادر از آجیل آماده هم خوشش نمی اومد و همه چیز رو خام می خرید تا خودش با سلیقه منحصر به فردش اونها رو شور کنه و بو بده.یک روز کامل هم شکستن بادوم و آماده کردن پسته و تخمه کدو و فندق طول می کشید و بعد پروژه نفسگیر شیریبنی پختن شروع می شد. توی شهر ما اغلب خانم ها برای سال نو باید شیرینی های خونگی درست کنند که بسیار هم کار سخت و پر دردسریه ولی چاره ای هم نیست. از نظر اونها پذیرایی کردن با شیرینی های مغازه،  نشون دهنده بی سلیقگی خانم خونه است و به قول مادر اصلا مگه می شه شیرینی درست نکرد؟!چند روزی هم سرمون با پاک کردن ده ها کیلو سبزی خورشتی و شستن و خرد کردن و سرخ کردن اون گرم می شد و پشت سرش آماده کردن بسته های گوشت و مرغ و ....همه این رویدادها رو بگذارید کنار خونه تکونی مفصلی که از اوایل اسفند شروع می شد و باید تا قبل از آخرین چهارشنبه سال هم به پایان می رسید:شستن تمام ظرف ها، ملحفه ها، پتو ها، قالی ها و قالیچه ها وخلاصه سابیدن هر چیزی که قابلیت سابیدن داشت . خونه پدری یک خونه ویلایی خیلی بزرگ بود که تمیز کردنش اون هم دست تنها وظیفه همیشگی بنده بود بخاطر همون لقبی که بهش مفتخر شده بودم:ته تغاری خونه .وقتی هم که با سلام و صلوات سال نو از راه می رسید خونه پدری تبدیل می شد به مهمانسرای نوروزی. خواهر ها و بچه هاشون از راه می رسیدند ومن حالا یک نقش جدید علاوه بر رسیدگی به امور منزل و پذیرایی از خیل مهمانان به عهده داشتم:بچه داری و مراقبت کردن از نوه های نور چشمی مادر خانمی.تکالیف مدرسه هم که شوخی بردار نبود و من به عنوان شاگرد اول کلاس رسالت عظیمی داشتم تا همه تکالیفم رو به بهترین شکلش انجام بدهم و خوب در کنارش نمی شد که در برابر تکا لیف بچه های فامیل و همسایه های بزرگوار  و حتی مهمانان اون همسایه های بزرگوار بی تفاوت بمونم.همه اون سالها سیزده بدر برای من یک روز با شکوه بود. روزی که می تونستم به عادی شدن زندگی فکر کنم و البته نشون دادن کفش های نو به همکلاسیهایم. کفش هایی که فقط توی چند تا مهمونی و عید دیدنی همراهیم کرده بودند...
                                                                       *************************
پدر قیچی باغبونی اش رو که دست می گرفت با همه وجود نزدیک شدن بهار رو می شد حس کرد. بودن کنار پدر رو همیشه دوست داشتم. به خاطر آرامشش ومهربونی و سادگی و راستگویی بی حدش. پدر شاخه های درخت های سیب و شاتوت و انار و انگور رو هرس می کرد و من خاک باغچه رو با بیل زیر و رو کردم و به پنج قسمت تقسیمش می کردم برای پاشیدن بذز سبزی:تره و ریحون و شاهی و تربچه و جعفری. نمی دونید چه لذتی داشت چیدن سبزی و خوردنش همراه پنیر خونگی و نون داغ،  توی  یک بعد الظهر تابستون زیر سقف ایوون خونه و کنار یک حیاط سرسبزو آب پاشی شده. ما خیلی عادت به خرید میوه نداشتیم. میوه ها یا از درخت های پر بار باغچه چیده می شدند یا از باغ و جالیز عمو و خاله دوست داشتنی مون.من عاشق چیدن انگور و تربچه بودم و محال بود کسی غیر از من دست بهشون بزنه. هنوز هم یکی از آرزوهام همینه که بتونم باغچه ای داشته باشم و توش رز هفت رنگ و گل محمدی و نیلوفر بکارم و شاخه های درختاش رو هرس کنم و برای مهمانانم سبزی تازه بچینم...
                                                                   **************************
این چند سال به خاطر بچه های کوچکم از خونه تکانی خونه پدری معاف بودم تا چند روز پیش که مادر با همه مراعاتی که همیشه داشته ازم خواهش کرد بروم وقدری کمکش کنم. بعد از فوت پدر، مادر دیگه مثل قدیم ها برای عید تدارک نمی بینه و به قول خودش دلا و دماغ هیچ کاری رو نداره. دیروز ماهور کوچولو رو گذاشتیم پیش پدربزرگ و مادر بزرگ و همراه مهربان همسرو ماهان جون رفتیم ساوه.ماهان رو هم سپردیم به خاله جونش و بدون بچه ها راهی خونه پدری شدیم جهت ایفای همون نقش سابق. تمیز کردن خونه که تمام شد خوشحالی مادر بود و دعا کردن هاش.دعاهایی که به قول همسر همه زندگی ما بهشون بسته است.آجیل و میوه عید رو هم از تهران براش خریده بودیم.فقط مونده بود خریدن شیرینی که گذاشته بودیمش برای روز آخر اما مادر راضی نشد که نشد. هنوز هم پختن شیرینی خونگی ضروری ترن و مهم ترین بخش بود و هر کار کردم مادر راضی به حذفش نشد. سال پیش زحمت درست کردن شیرینی افتاده بود گردن عروس خانواده و من دلم نمی خواست امسال هم تکرار بشه. این شد که به ناچار قول دادم خونه خودمون شیرینی ها رو آماده کنم. امروز هم به قولم وفا کردم و با کمک خواهرم و با هر مشقتی بود شیرینی ها رو درست کردم. بماند که خواهر خانمی از بس همه چیز همیشه براشون حاضر و آماده بوده چقدر غر زدند و چقدر ناشی بودند و ...
                                                                  *************************
اومدن نوروز و سال نو همیشه خوب و قشنگه. امیدوارم برکت همیشه توی زندگی همه ما باشه و شادی و تندرستی توی وجودمون.سال نو تون مبارک...