باید زن باشی، سی سالت باشه، مادر باشی،عضوی از یک خانواده با همه گرفتاری های معمول وغیر معمولش باشی و بخشی از آرزوها و رویاهات هم بلاتکلیف و پا درهوا باشند تا بفهمی وقتی یک زن با شرایطی که نوشتم داره بال بال می زنه و از دغدغه هاش میگه، دقیقا داره از چی حرف می زنه.سی سالگی با این شرایط دیگه شور و حال مثلا بیست سالگی رو نداره.جای اونهمه اشتیاق و نشاط و دیوانگی رو یک جور پختگی می گیره که اگه تو هم اصرار به داشتنش نداشته باشی نگاه جامعه وادارت می کنه و تو هم دیگه مثل قبل حال و حوصله هنجارشکنی و مقاومت رو در برابرش نداری.  سی سالگی انگار یک نقطه عطفه توی زندگی آدم که اگه حواست و همه اراده ات رو جمع نکنی ممکنه سیر نزولی زندگی بدجوری  پرتت کنه توی سالمندی و پیری زودهنگام.
                                                                *******************************
 یکی از کارهای سخت بعد از سی سالگی پیدا کردن دوست جدیده. انگار دیگه حال و حوصله تجربه های جدید عاطفی رو نداری و دیگه مثل قبل بی پروا به دیگران اعتماد نمی کنی. محتاط تر می شی و حتی اگه از تنهایی کلافه هم بشی حاضر نیستی ریسک کنی و تحملت برای ضربه های احتمالی عاطفی کمتر میشه.
                                                              ********************************
موسیقی گوش کردن و فیلم دیدن و کتاب خوندن برای من چیزی بیشتر از یک سرگرمی ساده است. روح تشنه و تبدارم رو سیراب می کنه و کمکم می کنه آدم بهتری باشم. امروز بعد از مدتها آلبوم نسیم وصل همایون شجریان رو گوش کردم و فیلم دوست داشتنی ام، سنتوری روبرای چندمین بار دیدم و چند داستان و روایت رو از همشهری داستان شماره اسفند، خوندم و کلی کیف کردم.بابتش نمی دونم باید از دوست جدیدم و نگاه ساده و زلالی که به همه چیز داره ممنون باشم یا خواهرزاده نازنینم که تمام بعدالظهر رو با بچه هام بود وفراغتی اگرچه چند ساعته به من هدیه داد.