دوستی من با لیلی و همسرش مهدی برمیگرده به سالها قبل.تقریبا یازده سال پیش و البته قبل از ازدواج من. دیشب مهمانی منزلشون دعوت بودیم. صحبت سر من بود و احوال اینروزهام که چرا اغلب غر میزنم و به قول یکی از خوانندگان وبلاگم همیشه نالانم .من البته توجیهات خودم رو داشتم اما دفاعیه مهدی حس خیلی خوبی برام داشت.مهدی از سالهای قبل من گفت و دختری که سرزندگی و سرخوشی اش مثال زدنی بود و تمام نشدنی .مهدی معتقد بود من بعد از دنیا آمدن دخترم اینقدر خسته و پژمرده شده ام وگرنه تا پیش از اون هنوز نشانی از گذشته در خلق و خوی من دیده می شد.راستش حق با اون بود. من حتی روزهایی که پدرم رو از دست دادم یا چند ماهی که اوایل ازدواجمون همسر درگیر بیماری  شد و روزهای  سخت شیمی درمانی اش، باز هم امیدوار بودم و زندگی رو با همه بالا و پایین هاش دوست داشتم. اما مادر شدن انگار بار سنگینی بود روی دوش منی که همیشه دلم می خواست سبکبار باشم و فارغ از همه چیز.فکرمی کردم مادر بودن خیلی قداست داره و باید بیشترین حریم رو براش قایل شد. من عاشق بچه هام و مطمئنم اگر مادر نمی شدم حسرت نداشتن بچه زندگی ام رو تباه می کرد. علاوه بر اون همسرم هم مرد مهربان و قابل اعتمادیه. با این شرایط  تنها سوالی که بی جواب می مونه اینه که پس من چه مرگمه؟ خودم فکر می کنم مقصر بزرگ خودم بودم و انزوای خودخواسته ام. تا پیش از دنیا اومدن بچه ها روابط من با آدم ها شکل دیگه ای داشت. من توی خانواده ای بزرگ شده بودم که محدودیتی توی معاشرت هام نداشتم و بعد از ازدواجم همسرم هم چنین محدودیتی برام قایل نشد. اون وقتها اعتقادم این بود که  دوستی یک حس عمیق انسانیه و ربطی به زن و مرد بودن آدم ها نداره. بنابراین توی روابطم مرزبندی های رایج زنانه مردانه رو خیلی رعایت نمی کردم.  اما این ایدئولوژی وقتی با احساساتی بودن بیش از حد من ترکیب می شد گاهی اوقات برام دردسر درست می کرد. اغلب مردهایی که رابطه ای دوستانه با من داشتند بعد از مدتی دچار توهم می شدند و این دردناک ترین قسمت ماجرا بود. کمی طول کشید تا درک کنم بیشتر مردها حتی اگه هنرمند و فیلسوف و دانشمند هم باشند باز هم در برابر محبت یک زن دچار سوءتفاهم می شوند. این شد که بعد از دنیا اومدن پسرم تصمیم گرفتم روابطم رو با مردها به حداقل برسونم و همین شروع یک بحران جدید بود. چون دوستان خانم من هیچ وقت نتونستند خلا عاطفی زندگی منو پر کنند. چندتایی شون که از ایران رفتند و اونهایی هم که بودند عملا شرایطی شبیه خودم داشتند و گرفتار بچه داری و ...قبل از دنیا اومدن دخترم چون دانشجوبودم کمی روزگار سرخوشانه تر می گذشت اما اومدن بچه دوم و چند ماه بعد برگشتن سرکار اون هم بعد از یک وقفه چهارساله و بدتر از اون کار کردن با مدیری که تعادل روانی نداشت منو رسوند به اینجایی که هستم. راستش ته دلم به دوستانم و زندگی آروم و بی دغدغه شون حسودیم میشه. نمی دونم این روح سرکش من چرا هیچ جوری رام نمی شه؟چرا آروم و قرار نداره؟ چرا هر کار می کنم باز از خودم راضی نیستم؟ چرا مثل یک زن خوب و یک مادر فداکار نمی نشینم زندگی مو بکنم و بچه هامو بزرگ کنم؟ ترسم از اینه که حتی توی پیری هم به آرامش نرسم و هنوز دنبال یک حس گمشده باشم...
                                                                                          ***********************************
چند وقت بود که می خواستم برای بچه هام وبلاگی طراحی کنم و گاهی از مادرانه های خودم و کودکانه های اونها بنویسم.لیلی دیشب می گفت خوب توی همین وبلاگ خودت بنویس اما من ابدا دلم نمی خواد پای بچه ها رو به اینجا باز کنم. اینجا وبلاگ منه و شدیدا روی مالکیت اون تعصب دارم.این آدرس وبلاگ بچه هاست.mahan-mahoor.persianblog.ir