وصله پینه برای من یک حس نوستالژیک است.حسی که میبردم به کودکی های شاد و بی دغدغه... به روزگار دویدن ها وخندیدن­های بی­بهانه و بی­پایان.به عیدها و بهارهای پر از تگرگ و بارون که اگر چه خطوط اخم روی چهره خندون پدر می کشید، بابت شکوفه هایی که از سرما خراب می شدند، اما ما رو خیس خوشبختی میکرد.

به شب های خنک تابستون­هایی که با آسمون ستاره بارونش خواب دلپذیر روی پشت بوم کوتاه تر میشد.

به گل های قرمز انار که باد پاییز روی سنگفرش حیاط بزرگ خونه پدری پهن می کرد و اونوقت دیوارهای سیمانی کوچه پر می شد از اسم های ما.

به روزهای پربرف زمستون­هایی که نیمکت­های مدرسه رو خالی می گذاشت و ما رو بی قیدتر از همیشه سر میداد روی سرسره­هایی که با دست­های بی دستکشمون می ساختیم.

به روز های دراز خوشی و بی تعهدی...

وصله پینه یک حس قشنگ است برای من که هیچ وقت نگذاشت لباس های پاره بعد از هر بازی خاطراتم رو ناجور کند.وصله پینه منو یاد انگشت های کشیده و زیبای مادر می­اندازد که همیشه سوزن و نخی آماده داشت برای پنهان کردن خجالتم از تکرار بی دقتی و زمین خوردن دوباره...

وصله پینه قرار نیست، دفترچه خاطرات باشد که نه نوشتن اش برای من جذاب است و نه احتمالاً خوندنش برای دیگران.این نوشته های مجازی قراره فکر و احساس منو وصله بزند به ذهن و قلب آدم هایی که تصور لحظه ای همفکری و همدلی شون سرخوش و دلگرمم میکند...