بگذریم...این یعنی کوتاه اومدن در برابر خیلی چیزهایی که اختیارشون دست تو نیست.خیلی چیزهایی که فقط باید از مقابلشون بگذری بدون اینکه حتی نیم نگاهی بهشون بیندازی...اما در عوض همه تلاشت رو بکنی که اون راه دیگه توی مسیر زندگی ات قرار نگیره. دیگه توی اون شرایط پر از اصطکاک و استهلاک آچمز نشوی.این بهترین تصمیمه...شاید...امیدوارم...
                                                              *********************************
هفته پیش به یک مهمانی دعوت شدیم.توی جمع آدمهایی دوست داشتنی و قابل اعتماد.حالم کمی بهتر است. دارم مثل یک زن 32 ساله به زندگی ام و شرایطم فکر می کنم. یعنی همه خرده ریزهای عقلم رو جمع کرده ام تا به این جا رسیده ام. نمی تونم خودم رو سرزنش کنم که چرا توی این سن و سال هنوز اینهمه متغیر و آسیب پذیرم؟نمی تونم با خودم دعوا کنم که چرا توی شرایط بحرانی نمی نشینم فکر کنم و درست تصمیم بگیرم و اینقدر با اعصاب خودم و خانواده ام و دوستانم نجنگم؟ این من حساس و زودباور وساده و بی سیاست ، خود من است و مطمین نیستم غیر از این بودنم چیز به درد بخور و قابل تحملی از کار در بیاد...
                                                         **********************************************
دلم برای بهار تنگ شده. برای تماشای جوانه ها و شکوفه ها بی قرارم. برای چیدن یک خوشه اقاقیا و خیس شدن زیر بارون بی وقفه بهار...