چند روز پیش بود که دوستم از فرانسه بهم تلفن کرد.نوشته های آخرم دلواپسش کرده بود..از رفاه و آسایش و امنیت اونجا کلی تعریف کرد و اصرار داشت که ما هم بار برای مهاجرت اقدلم کنیم.می گفت خودش علیرغم دلتنگی های زیاد، به خاطر دختر کوچکش نمی خواد برگرده ایران.دلش نمی خواست دخترش توی ایران مدرسه بره، توی ایران بالغ بشه و هم سرنوشت ما باشه. مایی که همه نوجوانی و جوانیمون تنگنا بود و سختی و دلهره و کورسویی از امید به آینده.آینده ای که خیلی هم درخشان و ایده آل به نظر نمی رسید.دوستم تمام تلاشش رو کرد برای متقاعد کردن من. منی که حالا مثل سابق سنگ وطن پرستی به سینه نمی زنم و می دونم که باید مدتها به حرف هاش فکر کنم.
                                                                       ************************
سالهاست که اولویت اولم توی زندگی فرهنگ و ادبیاته و تا مجبور نباشم درباره سیاست اظهار نظر نمی کنم.این به اون معنا  نیست که خودم رو به کوری و نفهمی می زنم تا کمتر آسیب ببینم.حرف نمی زنم چون واقعا نمی فهمم چه چیزی درست است و چه چیزی اشتباه؟واقعا نمی دونم چه کسی راست میگه و چه کسی دروغ؟توی کشور ما اونقدر همه چیز مبهم و گنگ است که هیچ کس درست و حسابی از اوضاع  سر در نمیاره.25 بهمن خیابان آزادی تهران دوباره شلوغ شد.چند روز قبل از اون آقای کروبی و آقای موسوی در حمایت از انقلاب مردم مصربرای سرنگونی حسنی مبارک بیانیه داده بودند و دعوت به راهپیمایی کرده بودند.برای من که روزی طرفدار آقای موسوی بودم و روز های قبل از انتخابات خرداد88 همه کار برای پیروزی شون کرده بودم و با سه چرخه ماهان دو ساله، که پر از عکس های ایشون بود کلی خیابون ها رو چرخیده بودم وشب ها با ماشین همسر که کاملا سبز شده بود به خاطر ایشون بوق زده بودیم وکلی تبلیغ و تعریف و تشویق برای رای دادن...این بیانیه اتفاق روشنی نبود.هنوز هم برایم روشن نیست پشت این بیانیه و به اسم حمایت از مردم مصر قرار بود چه اتفاقی بیفتد.حالا هر بار که توی تلویزیون می شنوم عده ای فریاد می زنند اعدام باید گردد ته دلم خالی میشه و بغض می کنم. نه اینکه اعدام و سرکوب برایم چیز غیر عادی باشه.ما به دیدن و شنیدن این جور اخبار بدجوری عادت داریم.نمی خواهم دوپهلو و مبهم حرف بزنم.از این کار اصلا خوشم نمیاد.به سران کشورم انتقاد دارم توی خیلی از موارد اما این رو هم خوب می دونم که همه حکومت ها برای سرکوب کردن مخالفانشون بالاخره یک طرح و برنامه ای دارند.در این مورد خاص و در مورد آقای موسوی هم حکومت واقعا نرمش نشون داد چیزی که در مورد خیلی بی اسم و رسم ها بی معنی بود.هنوز هم بعد از یک هفته موضع حکومت به طور رسمی اعلام نشده و معلوم نیست پشت پرده سیاست داره چی میگذره.هر چی هست برای من دوست داشتنی نیست.با اینکه آقای احمدی نژاد مرد مورد علاقه من توی سیاست نیست و از اعتماد به نفس زیادی شون خوشم نمیاد و وقتی توی تلویزیون رو به دوربین لبخند می زنند و ادعا می کنند که چنین می کنم و چنان عصبانی میشم و غر می زنم اما گاهی هم فکر می کنم شاید من دارم اشتباه می کنم و زیادی توقع دارم. شاید پتانسیل کشور ما بیش از این رو نمی تونه بپذیره. شاید ما باید بیشتر حوصله کنیم و صبور باشیم برای آینده.نمی دونم.گفتم که اینجا هیچ چیز روشن نیست وبا  فکر کردن توی تاریکی  جوابی بهتر از نمی دونم نمیشه پیدا کرد.