شده تا تا حالا افتاده باشید روی دور بد بیاری و بدشانسی و اونوقت احساس کرده باشید از آسمان هم داره براتون نحسی و نکبت میباره؟امیدوارم جوابتون نه باشه و مثل این روزهای من هیچ وقت هم براتون اتفاق نیفتد.دارم فکر می کنم خدا داره کم لطفی می کنه یا من اونقدر بد شده ام که خودم خبر ندارم؟همسر میگه نا شکری نکن اما من حقیقتا قصدم نا شکری نیست.راستش دلیلی برای متشکر بودن نمی بینم و ابدا هم تصمیم ندارم خودم رو با یک مشت توجیهات عوامانه فریب بدهم.شاید تا الان بارها این کار رو کرده باشم شاید از این به بعد هم برام پیش بیاید اما فعلا نمی خوام اینجوری باشم.افتاده ام روی دنده لج با خودم، با خدایی که باید باشد و خبری ازش نیست؟نمی دونم! لطفا نصیحتم هم نکنید اگر دلتون خواست برام دعا کنید ولی با من از این باب هم حرفی نزنید.دلم خیلی تنگه. خیلی گرفته. از اینی که هستم اگر اسمش تقدیر باشه بیزارم و اگر تقصیر و کوتاهی خودم باشه باز هم توی نتیجه معامله تاثیری نداره.تا جایی که یادم میاد همیشه زحمت کشیده ام. آدم بیعار و بی مسوولیتی هم نبوده ام.درس خونده ام. کار کرده ام. فکر کرده ام . برای آدم بودنم و خوب بودنم دغدغه داشته ام. اما حالا با اونهایی که هیچ کدوم این چیز ها رو لمس نکرده اند فرق چندانی ندارم الا توی تلخی که حالا تمام زندگی ام رو پر کرده.
                                                            **************************************
کاش می شد همسر این نوشته رو نمی خوند.می دونم این روزها گرفتاری شغلی و مالی اش چند برابر شده و می دونم مثل همیشه به حمایت و دلگرمی من احتیاج داره. می دونم نباید ته دلش رو خالی کنم.نباید اعتماد به نفس و امید به آینده اش رو کمرنگ کنم.می دونم آدمهای خوشبین و قانع  اغلب خوشبخت تر هم هستند.اما من دیگه حتی به رویای خوشبختی هم بدبینم. درست برعکس لیلی. درست برعکس شما.
                                                            **************************************
چند روزه بچه ها سخت سرما خورده اند. خودم و همسر هم همینطور. تمام دیشب بچه ها تب داشته اند و سرفه و استفراغ و گریه و گریه و گریه...دکتر میگه سرفه های آلرژیک ماهان که از اوایل آبان شروع شده بود و تازه چند هفته بود به طور کامل برطرف شده بود دوباره عود کرده  و این یعنی شروع دوباره روزهایی که بچه ام نه می تونه بازی کنه و بدود و نه حتی مثل یک انسان عادی نفس بکشه.یادآوری روزهایی که پسر کوچولوی معصومم سرش رو به دیوار می کوبید و با گریه می پرسید پس من چرا نمی تونم نفس بکشم دیوانه ام می کنه.
                                                          ***************************************
اینها رو نوشتم برای خودم که اگر روزگار پیری رو تجربه کردم و یاد جوانی افتادم خیلی حسرت نخورم چون هیچ چیز دندانگیری نبود.نوشتم برای خدا که حواسش باشد آمار طلبکارهاش هر روز داره بالاتر میره.نوشتم برای آدمهای مهم مملکتم و برای آقای رییس جمهور که یادشون نرود من هم یکی از همین جوونهای این آب و خاکم با کلی آرزوی بی رنگ و بی رمق و کلی کدورت و دلگیری و...