نشستم دارم پست های قبلی ام رو دوباره خوانی می کنم.باورم نمی شه نویسنده این همه غرغر من باشم. می خواهم مطلب جدیدی بنویسم اما بی خیال می شم . بی خیال خودم که این روزها تلخی مکررم.
                                                                                   ****************************
نمی تونم ننویسم. انگار نوشتن آروم ترم می کنه اگر چه احتمالا حوصله شما رو تنگ می کنه.چند روز است با مدیر مدرسه ام دعوام شده و مدرسه نمی روم.امروز حراست اداره بودم برای ادای توضیحات.گفتم که نمی تونم با این شرایط درس بدهم وقتی همه فشارها روی معلم است و دانش آموزها روز به روز جسورتر و نازپرورده تر می شوند.گفتم نمی تونم با آدم هایی همکار باشم که به راحتی رنگ عوض می کنند و دروغ می گویند و لبخند می زنند.گفتم با مدرک فوق لیسانسم بروم کارگری و کلفتی بهتر است از حقوقی که توی این سیستم گندیده آموزش و پرورش به حسابم ریخته میشه.رییس حراست اما ایدئولوژی جالبی داشت که البته کمی هم غافلگیر کننده بود آخه ما عادت نداریم توی این مملکت از یک مسوول حرف حساب بشنویم.رییس حراست وقتی همه عصبانیت و دلخوری من رو دید و شنید گفت اگر قرار به رفتن است چرا تو بروی بگذار اونهایی بروند که باید بروند.درست می گفت.ما عادت کرده ایم هر جا عرصه بهمون تنگ شد همه چیز رو رها کنیم برای اونهایی که پررو ترند و دغلکارتر.شاید برای همین هم هست که اوضاع مملکت به این شکل دراومده :زشت و بد و بدقیافه با سیاستمدارانی که کلک و دروغ بزرگترین ابزارشونه و به طرز شگفت انگیزی متظاهرند و پررو.