احتمالا توی زندگی با آدم هایی برخورد داشته اید که به شدت رمزآلود و مبهم اند.آدم هایی که می توانند همزمان چند تا نقش رو با هم بازی کنند بدون اینکه تماشاچی در مورد حقیقت ماجرا حتی لحظه ای دچار شک بشه.بر عکس آدم هایی رو هم احتمالا دیده اید که بدجوری توی تمام اتفاقات، خودشون هستند و متاسفانه یا خوشبختانه عرضه ندارند حتی یک سکانس شما رو بازی بدهند.من به اعتراف خودم و اعتقاد نزدیکانم از همین آدم های بی عرضه و بی دست و پای گروه دومم. از همان هایی که دوست دارند همیشه واضح زندگی کنند و شفاف دوست بدارند و حتی اگر قرار است  تنفری از چیزی یا کسی داشته باشند یا لازم باشد بدی و بدجنسی بکنند باز روشن ترین احساساتشون ابزار کارشون میشه.حالا تصور کنید یکی از همین آدم ها توی روزهایی گیر کند که مجبور باشه نقش بازی کنه.البته نه به انتخاب و اختیار خودش که اگر با خودش باشه همون وضوح و شفافیت رو به همه پیامدهای دوست نداشتنی پنهان کاری ترجیح میده.گاهی با همه وجودم دلم می خواد توی جامعه ای زندگی می کردم که کمی هنجار هاش تعدیل شده تر بود و حرف زدن درباره خیلی از جزئیات ملموس زندگی رو بد نمی دونست.این روزها حال احساس من اصلا خوب نیست و بدتر از اون سکوتیه که دارم زیر سنگینی اش خفه می شوم.تلخی این اتفاق وقتی بیشتر است که بدونی خیلی از آدم های شبیه تو و خیلی از زن های سرزمینت به خاطر همین هنجارهای دست و پاگیر و همین حرمت های عجیب و غریب ،غمگین و ساکت فقط آمد و شد روزهای زندگی شون رو به تماشا نشسته اند.