همه چیز از یک کامنت خصوصی شروع شد و چند روز بعد با یک مکالمه تلفنی به بحران رسید.من از طرف دوستی متهم شده بودم به خیلی چیزها.به این که چون با همه آدم های زندگیم با ملایمت و مهربانی رفتار می کنم پس ابراز احساساتم لزوما غیرواقعی و حتی ظاهرسازانه است.یا این که چون موضوعی را که در گذشته ای دور اتفاق افتاده بود ومن به خیال این که دوست مورد نظر از آن باخبر است درباره اش حرف نزده بودم حالا به خاطرش متهم بودم به عدم صداقت و روراستی.آنروز هر دوی ما به این نتیجه رسیدیم که تمام این ماجرا یک اختلاف سلیقه رفتاری یا یک مدل متفاوت شخصیتی است اما روزها و هفته هایی  که بعد ازاتفاق برای من گذشت حکایتگر یک بحران بود.جنجالی که من را در مقابل خودم قرار داده بود وهمه جهان بینی و تفکراتم را به چالش کشانده بود.منی که دوست داشتن آدمها و تلاش برای خوشحال کردن و یا لااقل ناراحت نکردن آنها  برایم یک دغدغه همیشگی بود نه یک نمایش ابلهانه و عوام فریبانه.منی که دوستانم، روزهای خاص زندگیشان، درد و رنج و دلواپسی شان ، شادی و موفقیتشان ، حتی خستگی و کسالتشان همیشه برایم پررنگ و مهم بود حالا متهم بودم و بدهکار.بدهکار به خودم و ارزشی که برای احساساتم قایل نشده بودم.روزهای اول فکر می کردم دچار افسردگی شده ام اما بعد دلم خواست به جای افسردگی و سرخورده شدن کمی خودخواه و خوددوست باشم و وقت و انرژی ام را صرف خودم کنم و جسمم و روانم .حالا چند وقتی است که شب ها زبان می خوانم و مطالعه  می کنم و روزها ورزش میکنم و برای خودم با سیب و خیار و روغن زیتون و گلاب و ...انواع مرطوب کننده ها و ضد چروک ها را می سازم و ساعت ها وقت می گذارم برای رسیدگی به پوستم. دیروز هم یک جراحی زیبایی سرپایی انجام دادم و خالی را که گوشه ابرویم سالیان دراز جا خوش کرده بود درآوردم تا تیر خلاص را زده باشم به هر چه نوع دوستی و رفیق دوستی و رمانتیک بازی غلیظ و به قول دوست مورد نظر تهوع آور و روی اعصاب.این روز ها تلفن سیار خانه که قبل تر شارژشدنش ساعتها وقت می برد، بعد از چند دقیقه چراغ سبزش روشن میشود و این یعنی انزوای خودخواسته من و خلوتی که شاید کوتاه مدت باشد و شاید...