به نام نگارنده آنچه هست

آخرین سحر ماه رمضان بود.کنار سفره نشسته بودم تا همسرم سحری اش رو بخورد و من آخرین دعای سحر رو با همون اشتیاق گذشته بودم.قرار بود ساعت 7 صبح برای تولد فرزند دومم بیمارستان باشم.کمی از جراحی و روزهای پر از درد بعدش می­ترسیدم. می خواستم واهمه و ترسم رو از همسرم که بی اندازه مهربان ونازک دل است، پنهان کنم.

اما کجا می شد قایمش کرد جز در بارگاه باشکوه خداوندی که مهربانی اش بی دریغ است و لطف و نعمتش تمام نشدنی.نمازصبح رو که میخوندم همه حواسم به سوره دوست داشتنی حمد بود.به آیات و عبارات شریفش همیشه وهمیشه غرق آرامش و لذتم می کنند.بعد از نماز حس خوبی داشتم.یه جور حس سبکی و بی وزنی.تمرکز روی مفهوم عبارت "انعمت علیهم"غافلگیرم کرده بود. فکرمی کردم با این حجم عظیم خوشبختی که روی سرم ریخته باید چکار کنم.خدایا چی باید بهت می گفتم.چی باید بهت بگم.بابت کدوم نعمتت باید تشکر کنم.چه جوری... چه قدر... خدایا هر چی کلمه بلدم، هر چی جمله می دونم، هر چی کتاب تا حالا خوندم، همش برای یک لحظه سپاس گذاری تو کم است.خدایا من خیلی کوچکم در برابر اینهمه بزرگی تو.من خیلی ناتوانم در مقابل اینهمه توانایی تو و خیلی ناشکرم دربرابر این حجم انبوه نعمت های تو.خدایا اگر تمام عمرم هم در برابرت کرنش کنم جبران توجهی که هرگز از من دریغ نکرده ای، نمی شود.اگر تا آخر عمر جز ستایش و تسبیح تو حرفی نزنم، باز هم شکر حتی یک نعمتت رو نکرده ام.خدایا بدی و کاستی وفراموشی منو به خوبی و بی نقصی و حضور خودت ببخش وکمکم کن همیشه شایسته بندگی ات بمونم.

خدایا با توکل به تو، می خواهم فاتحه ای برای شادی روح پدر مهربانم بخونم و اولین نوشته مجازی ام رو با احترام تقدیم کنم به مادر عارف و بزرگوارم به پاس دعاها و اشک های نیمه شب هایش و چین وچروک روی پیشانی اش که بودن و بالیدن من رو مرور کرده اند.