دیروز بعد از یک هفته غیبت رفتم مدرسه.با سردردی که توی تمام سرم ولو شده و ول کن هم نیست.از سخت گیری زیاد توی کلاس خوشم نمیاد ولی دیروز مجبور شدم به بچه ها تاکید کنم که عصبانی هستم و حوصله دانش آموز بازی هاشون رو ندارم.مدیر هم که توی این مدت چند باری از طرف من مورد تفقد قرار گرفته، خیلی مراقب بود خاطر مبارک ما مکدر نشود.زمانی دلم برای بعضی همکارهایم می سوخت وفکر می کردم خیلی جاها مظلوم واقع می شوند اما مدتهاست به این نتیجه رسیدم که آدم های بزدل و بی عرضه هر اتفاقی براشون بیافتد خودشون مقصرند.همیشه معترض بودن و مدام غرغر کردن خوب نیست ولی بی خیال بودن و بی تفاوتی نسبت به همه چیز هم به درد نمی خورد.
دیروز لابلای حرف هایی که توی دفتر مدرسه بین همکارها رد وبدل می شد،احساس کردم تنها راه برای حرص نخوردن و خوشحال بودن این است که یا گوسفند باشی(دور از جون همه)یا توی خونه ات بنشینی و مراوده ای هم با کسی نداشته باشی.اما اگر برای کسی هیچ کدام این راهها قابل انتخاب نباشد راه سوم همان حرص خوردن های گاه وبیگاه و تلاش برای دیدن نیمه پر لیوان است.