سال اول دبیرستان بودم که تنها کتابخونه شهرمون رو کشف کردم و تازه اون موقع بود که تبدیل شدم به یک کتابخوار واقعی.از درس خوندن خوشم نمی اومد ولی به اجبار، همیشه شاگرد اول می شدم.مدیر دبیرستان قوم و خویش دور پدری بود و با اصرار او سال بعد رشته ریاضی رو انتخاب کردم.اوضاع بدتر از قبل شد.تمام ساعات مدرسه رو با بدبختی تحمل می کردم تا زنگ آخر بخورد و خودم رو برسونم به کتابخونه.اون سال در میان ناباوری همگان مردود شدم و تصمیم قطعی گرفتم برای ترک تحصیل ولی گریه های مادر و ناراحتی پدر رو چکار می کردم؟این شد که سه هفته بعد از بازگشایی مدارس برگشتم و دوباره نشستم سر همون کلاس دوم ریاضی.هنوز از درس خوندن بدم می اومد و هنوز عاشق کتاب خوندن بودم.سال بعد باز هم از بهترین شاگردهای کلاس بودم و تازه با دختری دوست شده بودم که به تازگی از تهران به شهر ما اومده بود و شده بود منشا تحولات اساسی توی زندگی من.با این همکلاسی جدید درس ها خوندیم و مرارت ها کشیدیم تا کنکور.بعدالظهر روزی که نتایج اومده بود و من تلخ تلخ بودم از رشته ای که شماره اش جلوی اسمم خورده بود به دیدنش رفتم.خانم مهندس آینده معلوم بود که خوشحاله اگرچه سعی می کرد مراعات حالم رو بکند.مادرش دلداریم می داد که رشته خوبی قبول شده ام و نباید ناراحت باشم.با دوستم بار وبندیل رو جمع کردیم و با ماشین پدر او راهی پایتخت شدیم.دانشگاهمون نزدیک هم بود و تقریبا تمام روزهای هفته من، توی خوابگاه اونها سپری می شد.روز معارفه توی دانشگاه فهمیدم ما که رشته دبیری قبول شده ایم از همون سال در استخدام دولت هستیم و سالهای دانشجویی هم جزء سنوات خدمتمون به حساب میاد وهم حقوق می گیریم.این با ارزش ترین قسمت ماجرا بود و باعث می شد کم کم از رشته تحصیلی ام خوشم بیاد.با حقوقی که می گرفتم از خوشی تقریبا توی آسمون ها بودم.دیگر برای کتاب خریدن و تئاتر رفتن و کنسرت دیدن و کلاس موسیقی رفتن عذاب وجدان نداشتم.روزهای دانشجویی با همه خاطرات تلخ و شیرینش گذشت تا روز اول کاری ام. با اعتماد به نفسی که داشتم تونسته بودم توی بهترین مرکز پیش دانشگاهی شهر محل خدمتم که چند کیلومتری با تهران فاصله داشت مشغول به کار بشوم و بهترین دوستی های کاری  رو همون جا تجربه کنم.چهار سالی معلمی کردم.اوایل نسبت به کارم و دانش آموزانم به شدت احساس تعهد داشتم و فکر می کردم از بین همه آنها حتی اگر روی یک نفر تاثیرگذار باشم و مسیر زندگی اش رو تغییر بدهم رسالت انسانی ام رو انجام داده ام و دینم رو نسبت به سرزمینم ادا کرده ام. اما مدتی طول کشید تا بفهمم این وسط فقط من و امثال من هستیم که خودمون رو متعهد می دونیم و هیچ کس در برابر ما و آرزوهای ما و معیشت ما و حتی احساس تعهد ما نه تنها خودش رو مسوول نمی دونه بلکه ما به زمین و زمان بدهکار هم هستیم. اوضاع  با قبل خیلی فرق کرده بود و ظاهرا سیاست دولت جدید تحت فشار قرار دادن معلم ها بود و جوری که همکارها تعریف  می کردند معاونت پرورشی  قدرت و اختیارات بیشتری نسبت به مدیران در مدارس پیدا کرده بود.اون سال به خاطر تولد پسرم توی مرخصی بودم. عزمم رو جزم کردم برای ادامه تحصیل و همون سال هم کارشناسی ارشد ریاضی دانشگاه خواجه نصیر قبول شدم.دو سال تحصیلم از طرف آموزش و پرورش مامور به تحصیل شدم و همچنان هم حقوقم رو می گرفتم وهم سالهای تحصیلم جزء سوابق کاری ام حساب می شداوایل شهریور 88.با هر مشقتی بود دفاع کردم و چند هفته بعد دخترم به دنیا اومد.سال تحصیلی بعد رو هم به خاطر دخترم مرخصی بودم و سر کار نمی رفتم تا امسال.مصمم شده بودم که انتقالی ام رو برای شهر تهران بگیرم و با همه دشواری که داشت موفق شدم اما شهر محل خدمتم کمبود نیرو رو بهانه کرد و با انتقالی من موافقت نشد.اینکه بعد از چهار سال دوباره برگردم سر جای اولم خیلی سخت بود. یک عقب گرد واقعی اون هم برای منی که تحمل هیچ تکراری رو ندارم.حالا دیگه نه این شغل برام جذابیتی داره و نه حقوق ناچیزش دلگرمم می کنه. گاهی فکر می کنم اگر ترس از قهر خدا و سرگردون نشدن دانش آموزانم نبود همین امروز انصرافم رو اعلام می کردم و برای باقی روزهای زندگی ام جوری برنامه ریزی می کردم که مجبور نباشم روزی چند بار به خودم بگویم :مرده شور تو ببرند با این شغلت.