دارم از به هم زدن یک قرار دوستانه حرف می زنم که لیلی با عصبانیت منحصر به فرد خودش صحبتم رو قطع می کنه.من به خیال خودم فقط دارم یک ماجرا رو تعریف می کنم ولی ظاهرا برداشت او از حرفهای من یک چیز دیگه شده.با غرغر باز هم منحصر به فرد خودش اعتراض می کنه که داری بدگویی می کنی.توضیح میدهم که ابدا منظورم بدگویی نیست و آدم هایی که دارم درباره شون حرف می زنم اتفاقا از بهترین دوستانم هستند اما به خاطر بعضی اخلاق های خاصشون ترجیح می دهم مسافرت طولانی با هم نرویم.ظاهرا متقاعد می شود.دوباره سر حرف از یک جای دیگر گره می خورد.از تصمیم برای تولد بچه دوم با فاصله سنی نه خیلی زیاد ازبچه اول.من هم با او موافقم اما معتقدم باید شرایط بچه اول رو هم در نظر گرفت و دوستی رو مثال می زنم که همین تصمیم رو دارد اما بچه اولش به شدت وابستگی عاطفی به مادرش دارد و هنوز به توجه و مراقبت خاص احتیاج دارد.توضیح می دهم که این بچه که حدود 3 سال دارد هنوز حتی نمی تواند خوب حرف بزند و ... .باز قیافه اش تو هم می رود و اعتراض می کند که لابد درباره من و بچه ام هم همین طور فکر می کنی و حرف می زنی.می گوید تو معمولا صفر و یکی.یا از کسی خوشت میاد و تمجید می کنی یا بدت میاد و بد می گویی.از ذهنم می گذرد که امشب لیلی چقدر به همه حرف های من حساسیت نشان می دهد ولی وقتی می گوید قبلا هم مواردی شبیه به این اتفاق افتاده، به فکر می روم که لابد یک جای حرف زدن من اشکال دارد.
                                                                                                      *************************************
کلی فکر می کنم و با خودم کلنجار می روم.مطمئنم که هیچ وقت درباره هیچکس نیت بدی نداشته ام چون آدمی نیستم که بخواهم دیگران را تحمل کنم و اطمینان دارم که اگر کسی را برای معاشرت و رفاقت قبول نداشته باشم اصرای به ادامه روابطم با او نخواهم داشت.مهمتر از همه این ها هیچ وقت از تظاهر به دوست داشتن و احترام گذاشتن خوشم نیومده .شاید اشکال کار هم همین جاست.همین که توی حرف زدنم هیچ سیاستی ندارم و فکر می کنم همه باید حسن نیت مرا توی عمق حرف هام بفهمند و براشون هیچ علامت سوالی هم پیش نیاد.
                                                                                                      *************************************
شب با لیلی و همسرش توی میدان تجریش قرار داریم.نهار بچه ها را زودتر از همیشه می دهم و آماده شون می کنم برای خواب که شب کسل نباشند و من هم به کار هایم برسم.تازه خوابشون برده که زنگ در بیدارشون می کند.مهمان سر زده حتی اگر عزیزترین کس و کارت باشد باز هم خوشحالت نمی کند.بچه ها از دیدن مهمان ذوق زده می شوند و خواب بی خواب.همه چیز به هم می خورد .باید به لیلی زنگ بزنم و بابت به هم خوردن قرارمون توضیح بدهم فقط حواسم رو باید جمع کنم جوری حرف نزنم که باز موجب سوءتفاهم بشود چون احتمالا لیلی نمی داند  عزیزترین کس و کار ما مهمان ماست اگر چه از نوع سر زده اش!...