هیچ شماره ای ازش ندارم.تلفن خانواده اش رو هم همراه دفترچه تلفن قدیمی گم کرده ام.بالاخره توی فیس بوک پیداش می کنم.وقتی پیغامش رو می خونم بغض می کنم اما صداش که توی گوشی می پیچد خنده روی صورتم پهن می شود.فرانسه است،همراه همسر و دختر چهار ساله اش.هر دو شون دارند دکترا می خونند.عکس هاشون رو توی فیس بوک دیده ام.ظاهرا که خیلی خوش و خرم اند.اما خودش می گوید خیلی سخته. می گوید فقط توی غربت می شود فهمید غربت یعنی چی.می گوید تجربه خوبیه ولی درسشون که تموم بشود برمی گردند.دلم براش بیشتر تنگ می شود.برای همه روزها و شب هایی که توی دانشگاه و خوابگاه داشته ایم.مسافرت هایی که رفته ایم.صعود قله سبلان،شب پر از ستاره کویر،افطار و سحری توی قله برفی توچال،...
                                                                                                              ***********************
چند روزه که خیلی بهش فکر می کنم و دلم هم براش خیلی تنگ شده.به موبایلش زنگ می زنم ولی هر بار می شنوم که تلفنش خاموشه.زنگ می زنم به مامانش و ووقتی سراغش رو می گیرم  با بغض می گویند ایران نیست. می دونستم مدتها بود دنبال کارهای رفتنش بود ولی چرا اینجوری، بدون خداحافظی؟می گویند همه چیز سریع اتفاق افتاد و با عجله رفت و نشد که خداحافظی کند.عذرخواهی می کنند و شماره همراهش رو برام می خونند.نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت.ناراحتم ولی ترجیح می دهم وانمود کنم خوشحالم.عید رو تبریک می گویم و خداحافظی می کنم.شماره تلفنی رو که گرفته ام روی گوشی خونه تایپ می کنم و دکمه سبز رو فشار می دهم.از صداش معلومه که غافلگیر شده.می خندد.من هم می خندم.هیچ گلایه ای هم نمی کنم.حتی از دلتنگی هم حرفی نمی زنم.درباره درسش،جایی که زندگی می کنه،دانشگاهش،سه تارش و تنهاییش با هم حرف می زنیم.از پاییز پنج سال پیش و چند روز ی که توی جنگل های مازندران با هم گذروندیم و آوازهایی که خوندیم هم یادی می کنیم و می خندیم.تلفن رو که قطع می کنم فقط می تونم تا تخت خودم رو بکشونم و سرم رو لای بالش قایم کنم و گریه کنم.
                                                                                                              ***********************
جمعی از بهترین دوستانمون اراک زندگی می کنند و امشب قراره بعد از ماه ها برویم دیدنشون.خانه میزبان ما شهرک زیبایی نزدیک اراکه .کلی خوشحالی و دید و بازدید و دوچرخه سواری و غذاهای بی اندازه خوشمزه منتظرمونه.سعی می کنم دلتنگی عزیزانم رو که کنارم نیستند با اینهمه اتفاق خوب که روبرومه جایگزین کنم.