شلوغی وازدحام رو دوست ندارم،از آسمون خاکستری و دودگرفته هم خوشم نمیاد،اما خیابون انقلاب رو دوست دارم،با همه این برچسب های همیشگی.چند دقیقه ای توی پیاده روی روبروی دانشگاه قدم میزنم و بعد می روم سمت خیابون 16 آذر،خیابون ادواردبراون،کتاب فروشی هدهد. پیداش می کنم و با تردید داخل میشم.مثل بقیه کتاب فروشی های این دور و بر بزرگ و با ابهت نیست،ولی  به نظر جای دنج و دلپذیری میاد برای یک خلوت چند دقیقه ای با کتاب هایی که بیشتر از هر شیئ دیگه ای توی دنیا دوستشون داری.فروشنده مرد جوانیه که با یک خانم نشسته اند و ظاهرا دارند راجع به چند تا کتاب حرف می زنند.مثل همیشه از کنجکاوی درباره موضوع صحبتشون طفره میرم و با اشتیاق قفسه ها رو تماشا میکنم.از فضولی کردن و سردرآوردن از کار دیگران نفرت دارم ولی به شدت دلم می خواد باهاشون هم صحبت بشم.چند تا سوال می پرسم درباره چند تا کتاب و سر حرف باز میشه.هردوشون آدم های خونگرم و خوش مشربی هستند.از فروشنده برای خرید کتاب راهنمایی می خوام و وقتی می بینم تقریبا همه پیشنهادهاش رو قبلا خریده ام و خونده ام کلی کیف می کنم.بالاخره چند تا کتاب ازچند تا نویسنده ی جوان می خرم و راهی خونه میشم.سر راه سراغ مغازه ای که دوران دانشجویی چند باری با رفیق خوب اون روز هام( که حالا ازم دوره ،خیلی خیلی دور)ازش پیراشکی های خوشمزه ای خریده ایم میروم و برای خودم دور از چشم همسر که از این جور چیزها متنفره ،پیراشکی می خرم.توی راه برگشت همش فکر می کنم چقدر خوبه که هنوز خودم و خاطراتم رو دوست دارم.
پی نوشت:
رمان"احتمالا گم شده ام از سارا سالار رو خوندم .داستان جذاب و روایت فوق العاده ای داره.جوری که آدم به نویسنده اش حسودی اش میشه.