تلفن رو بر میدارم و به لیلی زنگ می زنم .میگه دخترش سخت سرما خورده و بد قلقی هاش چند برابر شده.من از هفته بدی که گذرونده ام میگم و سرما خوردگی همراه با اسهال و استفراغ ماهان و ماهور .لیلی از کلافگی میگه.از وقتی که حتی برای شستن ظرف های کثیف شب قبل نداشته .من از خستگی و بی خوابی میگم و از نگرانی هام که انگار همیشه به مغزم منگنه شده اند.بعد دوتایی برای هم غصه می خوریم.دلم می خواد با لیلی از دیشب حرف بزنم که بچه ها بالاخره بعد از چندین شب بیماری و بی خوابی نسبتا خوب خوابیدند،اما من تا صبح بیدار موندم و کتابی رو که برام آورده بود خوندم وبعد راهی مدرسه شدم.دلم می خواد با دوستم از خودمون حرف بزنیم. از اینکه چقدر دلم  می خواد با هم بریم سینما و سن پطرزبررگ رو ببینیم.یا بریم موزه هنرهای معاصر و بعد دو تایی توی پارک لاله قدم بزنیم و سمبوسه بخوریم.دلم برای روزهای بدون تعهدم تنگ شده .برای روزهایی که توی صفحه دوم شناسنامه ام فقط یک اسم بوده یا کمی عقب تر، روزهایی که صفحه دوم شناسنامه ام کلا سفید بوده یا حتی قبل تر از اون،روزگاری که اصلا دغدغه شناسنامه نداشته ام.
خانواده ام رو دوست دارم.همسرم رو و بچه های نازنینم رو هم.امادلم کمی فراغت می خواد تا برای دوست داشتن خودم هم کمی فرصت داشته باشم.
پی نوشت:از مسعود عزیزم ممنونم به خاطر امنیت و آرامشی که بابت بودنش و مهربونی هاش دارم وتحمل وصبری که بابت بودنم و بهانه گیری هام داره.