صبح  که از خونه می زنم بیرون، تاریکی مثل یک لحاف سنگین هنوز روی سر شهرپهنه.هوا سرد شده و ریز ریز بارون می باره.پیرمردی که هر روز صبح زود بساط میوه و سبزی اش رو کنار پیاده رو پهن می کنه نیومده و مشتری هاش که اغلب خانم های میانسال خانه دارند با چادرهای رنگی و دمپایی،منتظر ایستادند.مطمئنم همگی شون استخوان درد دارند و این هوای سرد دردشون رو بیشتر هم میکنه.توی دلم غر می زنم که مگه پیرمرده چقدر ارزون تر از مغازه میفروشه که اینها اینجوری خودشون رو آواره خیابون های سرد و بدون رهگذر می کنند.به ایستگاه که می رسم هنوز تا آمدن سرویس اداره وقت هست.روبرو پارک کوچک ولی تمیز و زیبایی قرار داره. دلم می خواد برم کمی ورزش کنم که هم گرمم بشه وهم از عذاب وجدان کالری شیرینی هایی که دیشب خوردم کم کنم،اما اولین مردی که از کنارم رد میشه پشیمونم میکنه.بیست دقیقه همراه همکارم زیر بارون می لرزیم و از سرویس خبری نمی شه.اون نزدیکی ها تاکسی تلفنی هم نیست،بناچار تاکسی می گیریم و می رویم پیش بقیه همکارهایی که جلوتر از ما همیشه سوار میشوند.چند دقیقه ای هم اونجا می لرزیم تا بالاخره سر و کله یک می نی بوس کثیف و قراضه پیدا میشه که ظاهرا قراره امروز لطف کنه و در غیاب سرویس اصلی که راننده اش دیسک کمر گرفته ما رو به مقصد برسونه.توی می نی بوس مجبور می شم مچاله بنشینم از بس سرده و از تمام درزهای ماشین سرما میاد.از سرما بدم میاد. افسرده ام می کنه اونقدر که از آدمیزاد بودنم پشیمون می شم و دلم می خواد می تونستم مثل درخت ها تمام روز های سرد رو بخوابم .حیف که زندگی آدمیزادی تعطیلی بردار نیست و نمیشه آدم هر وقت دلش خواست کرکره زندگی اش رو برای مدتی بده پایین...