باد سرد پاییزی اشک های روی صورتم رو خشک کرده بود.با نوک انگشتان یخ زده ام چشمهام رو مالیدم و دوباره خیره شدم به گنبد طلای حرم ودوباره اشک بود که از چشمام سرازیرمی شد و صورتم رو خیس می کرد.به همسرم نگاه کردم که با سری تراشیده چند قدم جلوتر از من ایستاده بود روبروی حرم و با نگاهی سرد و خالی زل زده بود به بالاترین نقطه گنبد طلایی و آسمانی که حالا پر شده بود از ابرهای سیاه.
                                                                                                    **************************
هنوز رد لبخندی  که موقع احوالپرسی با دکتر روی صورت هر سه ما نقش بسته بود رو می شد دید.چند ماهی میشد که درگیر معالجه معده دردهمسرم بودیم.دکتر درباره داروی جدیدی که برای ادامه مراحل درمان تجویز کرده بود توضیحاتی داد و همزمان مهر نظام پزشکی اش رو فشار داد پایین نسخه.موقع خداحافظی یاد برجستگی هایی افتادم که چند روز بود روی گردن همسرم در آمده بودند و به نظر می رسید کمی هم بزرگتر شده اند.آهسته از همسرم خواستم اونها رو نشان دکتربدهد.همسرم دوباره روی صندلی روبروی دکتر نشست ،اما من همانطور ایستاده منتظر موندم.روی ساعد دست همسرم هم چند سالی بود که غده های کوچکی درآمده بود ولی دکتر گفته بود غده های چربی بی خطری هستند و نیاز به درمان ندارند.اما این بار، چیز مبهمی انگار از توی نگاه دکتر روی همه صورتش پراکنده شد و دیگر خبری از لبخند چند دقیقه پیش نبود.دکتر غافلگیر شده بود چون برای چند لحظه همه خطوط چهره اش در هم رفت و بعد کنار لبهاش آویزون موند.من مثل بچه ای که دلش بخواد وسط یک بازی رو به شکست ،همه چیز رو به هم بزند با صدایی که تلاش می کردم نلرزد پرسیدم: نیازی به درمان ندارند؟ دکتر نگاه عمیقی به من کرد و بعد رو به همسرم طوری که ته دلش رو خالی نکند گفت که نیاز به جراحی داریم تا یکی از غده ها رو برای آزمایش و تشخیص نوعشون، خارج کنیم.صدای دکتر رو می شنیدم که از همسرم می خواست چیزی رو با منشی هماهنگ کنه ولی خودم همون جور سر پا جلوی در خشک شده بودم و زل زده بودم به دهان دکتر.همسرم که از اتاق بیرون رفت شنیدم که دکتر با قیافه ای که غم و نگرانی توش موج می زد از من می خواست سریع تر برای جراحی آماده بشویم و زمان رو از دست ندهیم.
دکتر رو سالها بود که می شناختیم. در این که پزشک فوق العاده ای بود هیچ تردیدی نداشتم اما این بار با همه وجود دلم می خواست به تشخیصش شک کنم و با چند تا پزشک دیگر مشورت کنم،برای همین هزینه جراحی رو بهانه کردم و چند روزی فرصت خواستم.
وقتی سومین پزشک متخصص هم حرف های دیگران رو تایید کرد دلم می خواست دنیا برای همیشه همونجا متوقف میشد. احساس می کردم توان تحمل این شرایط روهرگز نخواهم داشت.اما خوبی رسم دنیا اینه که معمولا به خواست ما کاری نداره و کار خودش رو می کنه.
نذر کردیم قبل از شروع اولین جلسه شیمی درمانی برویم زیارت امام رضا.همسرم برای آنکه از ریزش موهاش بعد از شیمی درمانی به هم نریزد تصمیم گرفته بود سرش رو از ته بتراشد.این جوری این ما بودیم که به جنگ سرنوشت می رفتیم ، مثل سربازانی شجاع و با اراده.
                                                                                                 **************************
ژاکت سفید نوه کوچکم رو توی تنش مرتب میکنم و میخوام با یک سنجاق صورتی موهاش رو از توی پیشونیش جمع کنم که از دستم فرار می کنه و به پدر بزرگش پناه می بره که چند قدم جلوتر از ما محو تماشای کبوتر های حرم شده .نزدیکشون می روم و پاکت گندم رو از دست همسرم می گیرم. دختر کوچولو گندم خوردن کبوتر ها رو نگاه میکنه و من همسرم رو که زل زده به بالاترین نقطه گنبد طلایی و آسمانی که حالا پر شده از ابرهای سیاهی که رحمت خدا رو نوید می دهند.