نوشتم:حالم گرفته است، مثل پسربجه ای که توپش رو پاره کرده باشند.
نوشتم:مطمئن نیستم بتونم سختی این راه رو تحمل کنم، امامطمئنم وقتی برسم خونه برای مدتی طولانی گریه می کنم.
نوشتم:با اینهمه چقدر خوبه که تو هستی و حرفهام رو می شنوی.
رسیده بودم به انتهای راه که نوشت:چقدر خوبه که خدا هست و حرفهامون رو می شنوه.
موبایلم رو که توی کیفم گذاشتم بجه هام در آغوشم می خند ید ند.