نمی دونم تا حالا براتون اتفاق افتاده که یک مرتبه دلتون بخواد  برای چند لحظه هم که شده به خاطره ای دور برگردید؟من هر وقت دلم برای پدرم تنگ میشه،هر وقت دختر و پدری رو با هم می بینم    ،یا مواقعی که  پیرمردی خوشرو با ته ریش سفید توی خیابون از کنارم رد میشه با همه وجود دلم می خواد برگردم به روزهایی که پدرم با لبخند دلنشینی که همیشه روی صورتش پهن بود سر به سر اهالی خونه می گذاشت و نوه ها از سر و کولش بالا می رفتند.من ته تغاری خونه بودم و با همه اصراری که مادر برای لوس نکردن ام داشت،پدر از عزیز دردونه شدن من لذت می برد.پدر با همه بچه هاش و نوه هاش همینطور بود،با همه اقوام،با همه همسایه ها و آشناها،پدر برای همه پدر بود ومهربون و عزیز.
                                                                                              ........................................................................
دوست ندارم وقتی در حال انجام کاری هستم نیمه تمام رهاش کنم ،اما وقتی درست وسط ظرف شستن توی تلویزیون تصویر پیرمردی با ته ریش سفید قاب میشه ، احساس می کنم مایع گرمی از گوشه چشم هام سر می خوره روی گونه هام و دلم می خواد برای چند لحظه هم که شده برگردم به خاطره ای دور...
این جور وقت ها فقط صدای مادر آرومم می کنه.مادر همیشه مغرور بود و تودار وبا ابهت.اما بیماری پدر که شروع شد،مادر آروم آروم شکست و فرو ریخت.بعد از این همه سال هنوز هم وقتی حرف پدر میشه مادر بغض می کنه و توی خودش مچاله میشه و میره توی فکر.انگار دلش بخواد برای چند لحظه هم که شده برگرده به خاطره ای دور...