خیلی وقته که ازنوشتن فرارمی کنم و دلم نمی خواهد نوشته هام، بی رونقی بازار آرزوهام رو جار بزنه.این جور وقت ها همیشه ترجیح میدم پشت سایه ای از بی خبری  
پنهان بشم و وقتی آفتاب دوباره توی ذهن گیج و خسته ام تابیدن گرفت،برگردم و به همه چشم هایی که جای خالی ام رو با نگرانی نگاه می کردند،لبخند بزنم.روزهای بی خبری سخت و دلگیرند.سخت و طولانی و کشدار.سخت و تکراری و تلخ.روزهایی که وقتی می گذرند،آدم دلش می خواد یک گوشه دنج بنشینه و یک نفس راحت بکشه.یک نفس عمیق و راحت.
                                                          *********************************************************
پاییز امسال برای من شروع شاعرانه وشادی نداشت و من مجبور شدم علیرغم تمام تلاشم برای تغییر شرایط کاری ام،برگردم به همون موقعیتی که دلخواهم نبود.نه اینکه کار کردن توی شرایط قبلی، بد و آزاردهنده باشه،نه،که حتی مزایایی هم داره اما همین  اجباری که برای پذیرفتنش هست آدم رو دلسرد می کنه.با این حال به قول یکی از دوستان،من اونقدر به دنیای اطرافم خوشبینم که می تونم از بی خاصیت ترین روزها،خوب ترین خاطرات رو خلق کنم.
                                                        ***********************************************************
امروزروزتولد حضرت معصومه است و یک عده آدم باسلیقه این روز رو به نام روزملی دختران نام گذاری کرده اند. حیفم اومد این روز رو به خودم و همه اون هایی که از وجود دلپذیر وزیبای دخترانشون لذت می برند تبریک نگم.تلخی کلام امروزم رو هم به شیرینی این روز باشکوه ببخشید.