پسرمن مثل بیشتر بچه ها هر وقت می خواد کاری رو انجام بده که ازنظر ما ممنوعه،سرش رو بالا میگیره،شکمش رو میده جلو وبا صدایی که به شکل خنده داری کلفتش کرده،میگه:"من دیگه بزرگ شدم".برعکس، گاهی که نمی خواد به خواسته ما تن بده سرش رو کج میکنه و با لب های آویزون ناله میکنه که:"آخه من دیگه کوچیک شدم. "
دیشب موقع خواب براش قصه ای از حال و هوای ماه مبارک گفتم.از مراسم آسمانی سحر وضیافت باشکوه افطار.ازحس ناب و نایابی که توی دل آدم های شهر رسوخ می کنه ولبخندی که هر بار به آسمون زل بزنی روی لب خداوند می بینی.
امروز پسرم با اصرار می خواست سهمی از میوه اش رو من بخورم و وقتی توضیح دادم که روزه ام و نباید چیزی بخورم با غصه گفت:عیب نداره.تو هم هر وقت کوچیک شدی از این میوه ها میخوری و چند ساعت بعد که از خوردن نهارش طفره می رفت به بهانه این که" منم روزه ام"وتوجیه من که بچه ها باید غذا بخورند وگرنه ضعیف میشن معصو مانه گفت:"باشه منم هر وقت بزرگ شدم هیچی نمی خورم"
دارم با خودم فکر میکنم:یعنی میشه ما همیشه بزرگ بمونیم.یعنی میشه هیچ وقت کوچیک نباشیم.یعنی میشه خدا هر بار نگاهمون میکنه بخنده.یعنی میشه این جشن همیشگی باشه...