یک روز تعطیل
همسرم مشغول نظافت حمامه که صدای اعتراضش بلند میشه.لابلای سر و صدای بچه ها متوجه میشم که میخواد سبد لباس های چرک داخل حمام رو بشوره و بابت اینکه بعد از گذشت چند هفته من هنوز روپوش و شلوار تیره رنگم رو نشسته ام داره غرولند میکنه شروع میکنم به توجیه کردن که وقت نکرده ام و نمی شده با پودر لباسشویی بشورم و نمی خواسته ام داخل ماشین لباسشویی شسته بشن و...که خنده ام می گیره تو جیهاتم نیمه تموم می مونند.اعتراف می کنم که شستن اونهابرام اهمیتی نداشته و همیشه از داشتن و پوشیدن لباس های تیره اکراه داشته ام.همسرم که گرما و بوی شوینده کلافه اش کرده انگار که حرفهای منو نشنیده باشه به غرولند کردنش ادامه میده وتاکید میکنه که تکلیف لباس ها رو زودتر مشخص کنم.
چند روز بعد
همسرم خسته و عصبی بی توجه به دختر کوچکمون که با جیغ و داد می خواد توجهش رو جلب کنه روی مبل ولو شده.با اینکه کارم توی آشپزخونه تموم نشده میرم و بچه ها روسرگرم میکنم که پدرشون قدری استراحت کنه.
بر عکس همیشه که باید با کلی ترفند به حرف بیارمش خودش سر صحبت رو باز می کنه.از روز خیلی بدش میگه،از حس و حال بدی که داشته،از اینکه توی تاکسی تموم وقت داشته به مرگ فکر میکرده و به زندگی که پوچ و بی معنی داره میگذره.
من مثل آدم های مسخ شده به دهنش خیره شده ام و سعی می کنم بفهمم چه اتفاقی براش افتاده.حرف هاش ته دلم رو خالی میکنه.تقلا می کنم که جمله ای پیدا کنم و کمی تسلاش بدم،اما تلخی کلام او قدرت بیشتری داره و من شبیه کسی که در حال سقوطه به مرگ فکر می کنم و اندوهی که روی همه وجودم داره آوار میشه.
امروز
داخل لگن بزرگ توی حمام آب گرم می ریزم و شامپو رو توی آب حل می کنم. روپوش و شلوار تیره ام رو داخل آب و کف می گذارم و شروع می کنم به بازی کردن با کف ها.یاد شبی می افتم که خبر رفتن پدر رو پشت تلفن به همسرم دادند و او هیچ لباس تیره ای داخل کمد لباس ها پیدا نکرد که ظاهر یک آدم داغدیده رو برام درست کنه و من به اجبار با روپوش آبی آسمانی به استقبال روزهای تلخ و غمبار زند گی ام رفتم.
دارم فکر می کنم باید لباس های تیره ام رو بشورم اتو کنم تا برای روزهای ناگهان آماده باشند.برای روزهایی که ناگزیر از راه میرسند و تلاش کودکانه من برای انکارشون هیچ فایده ای نداره.    .