1-آنقدر ذوق زده ام که نمی گذارم همسرم حرفش را تمام کند و بی خیال تردیدی که ته صدایش حس می کنم دعوت دوستانمان را برای سفر آخر هفته قبول می کنم.مهیا شدن برای سفر درفرصتی کوتاه و با وجود دو بچه کوچک کار سختی است اما به هر زحمتی هست بار و بندیل را بر میداریم،در خانه را قفل می کنیم وراهی می شویم.

2-شب در ابتدای راه است و ما در انتها.آلاشت،منطقه کوهستانی زیبایی است.خانه قدیمی و روستایی محل سکونتمان نیز بسیار زیباست.سرمای شب اول کمی اذیتمان می کند بخصوص که چهار بچه کوچک هم همراهمان هستند.اما همه چیز آنقدر هیجان انگیز و تکرار نشدنی به نظر میرسد که حیفمان میاید این لحظه های  دوست داشتنی و روشن، کدورتی به دلشان راه بدهند.

3-قرار است بعد از خوردن صبحانه راهی ارتفاعات هلیچال شویم.ماشینها به سختی از کوره راه صعب العبور،لا بلای صخره ها و دره های سبز پیچ می خورند و ارتفاع می گیرند.حوالی ظهر،بعد از طی مسافتی طو لانی ،چشم اندازی بی نظیر از یک دشت وسیع در دل کوهستان به استقبالمان می آید.

4-مردها اجاقی روشن کرده اند .زنها در تدارک نهارند و پسرها شاد ترین  روزهای زندگی شان را تجربه میکنند.دقایقی بعد صدای گریه پسرم دشت را پرمی کند.او را که روی زمین افتاده است،بلند می کنند و همه منتظرند که گریه کودک متوقف شود.دست راست پسرم تکان نمی خورد اما از گریه هم خبری نیست.تجویز همه یک ضرب دیدگی ساده است ولی کودک هر بار که  دستش تکان می خورد ناله اش بلند می شود.اواخر شب از رصدخانه آلاشت دیدن می کنیم.تماشای سیاره زیبای زحل ازدریچه تلسکوپ غول پیکر،خاطره ای به یادماندنی می شود.

5-صبح شده است.این را از سر و صدای شاد دوستان همسفرمان می فهمم.شب بدی را پشت سر گذاشته ام. ناله های پسرم از درد دست و گریه های دخترم از دل درد  و  بی خواب شدن دیگران کلافه ام کرده است.بعد از صبحانه از خانه رضا شاه که حالا تبدیل به موزه مردم شناسی شده است دیدن می کنیم و گشتی در کوچه پس کوچه های آلاشت می زنیم وراه جاده را برای بازگشت  در پیش می گیریم.پسرم همچنان از تکان دادن دستش واهمه دارد و همچنان همه متفق القول اند که اتفاق مهمی نیفتاده است.
6-خوردن نهار در میانه راه،زیر سایه درختان و کنار رودخانه، دلچسب است.پسرک ها خوشحال و خندان سنگ در آب می اندازند و با شاخه های شکسته درختان، زمین گل آلود را می کنند.پسرم کمتر بی تابی می کند و ما مطمئن تر می شویم که دست کوچک او آسیب چندانی ندیده است.ادامه سفر سرعت بیشتری به خود می گیرد و اوایل شب خاطرات  این سفر هم به پایان می رسد.همسرم  استراحت کوتاهی می کند و همراه پسرم به درمانگاه می روند تا برای اطمینان بیشتر، پزشک، دست را معاینه کند.خبر مثل آوار روی سرم خراب می شود.پاهایم سست می شوند و اشک صورتم را می پوشاند.دست پسرم شکسته و در اثر سهل انگاری ما استخوان شکسته، جابجا شده است.گچ سفید تقریبا تمام دست را پنهان می کند و کودکم گریان و بی قرار در آغوشم به خواب می رود.  سرزنش کردن و تاسف خوردن بی فایده است.باید برای روزهای دشوار پیش رو تدارک دید.
7-چند روزی از اتفاق تلخ می گذرد.پسرم گاهی از دست در بندش شکایت می کند و کمی بعد دوباره به لاک کودکی اش می خزد و مرا برای یک بازی تازه همراهی می کند.ما به خاطرات شیرینمان دلخوشیم و به روزهای خوش روبرویمان.