عادت کتاب خوندن از نوجوونی سراغم اومد.هبوط دکتر شریعتی هم از اولین کتابهایی بودکه خوندم .آیه شریف فتبارک الله احسن الخالقین رو برای اولین بار توی اون  کتاب دیدم و شد دغدغه تمام زندگیم.یادم نمیاد هیچ وقت به مادر یا پدر مرحومم اعتراض کرده باشم که چرا منو به دنیا آورده اند برعکس خیلی وقتها با خودم میگم چقدر حیف بود اگه این دنیا رو با همه زشتی و زیبایی و تلخی و شیرینیش نمی دیدم.مثل وقتهایی که کتاب خوبی به دستم میرسه یا یک آدم زیبا رو می بینم یا وقت هایی که توی یک جنگل بکرپاییزی کناررودخونه یخ زده طلوع آفتاب رو جشن می گیرم یا حتی وقتهایی که عزیزانم رو در آغوش می گیرم و با اشتیاق می بوسم.من حتی موقع خوردن یک خوردنی خوشمزه یا بعد از دیدن یک خواب خوب هم همین حس رو دارم.نمیگم لحظات سخت و تلخ توی زندگیم نبوده. من هم نبودها و کمبود های زیادی روتجربه کرده ام.آرزوهای دست نیافتنی هم زیاد داشته ام اما من زندگی روهمین جوری قبول کرده ام و تقلا کرده ام که اگه بهترین خلقت خدا نشدم لااقل مایه خجالت هم نباشم.هیچ وقت از روی آگاهی کسی رو آزار نداده ام. شادی آدم ها لبخند روی لبم نشونده و غمشون حلقه اشک توی چشمام.بی تفاوت از کنار هیچ کس و هیچ چیز رد نشده ام.نشده با دل گرفته و روی کدر برای چشم روشنی کسی  برم .نشده  برای تسلای کسی برم وبعد ازگفتن چند تا جمله ساختگی برای همدردی ،بنشینم کنار یک آشنا برای گپ زدن وپذیرایی شدن.اینروزها هربارکه از زیردرختای اقاقیا رد میشم و یک نفس عمیق میکشم،هربار که سر و صدای گنجشک ها رو میشنوم و ذوق میکنم،هر دفعه که با پسرم ازپنجره ریزش بارون رو تماشا میکنیم،هر بار که از بازی کردن با یک بچه ،هیجان زده میشم و شنیدن خبر فوت یک آدم غمگینم میکنه،برای خودم دعامیکنم وبرای آدم ها .کاش همونی بشیم که قرار بوده باشیم.